درویش و شاهزاده
توسط : یاكریم
 درویش و شاهزاده 

بسم الله النور

 

 

این مطلب شاید برای بعضیها تكراری باشه ...

 

اما از اونجایی كه فكر میكنم وصف حال خیلی از ماهاست، اجازه بدید براتون تكرارش كنم ...

 

وصف حال ما مثلا عاشقها ...

 

كسایی كه گمان میكنند عاشقی یعنی اینكه فقط به زبان بگیم ای معشوق عزیز ( هرچی كه حالا باشه ... خدا، امام زمان، وطن، آزادی، مادر، همسر، و ...

 

حتی شاید بعضی از ما یه قدم هم جلوتر بریم ... واقعا با تمام وجود كسی یا چیزی رو دوست داشته باشیم و بیقرار و بی تاب وصالش باشیم ...

 

اما واقعا عاشقی یعنی همین ؟

 

و اصلا بیایید بگیم عاشقی یعنی همین!!!... آیا برای وصال حقیقی عشق كافیه ؟

 

عمل ... عمل ... عمل ..................... عشق در عمل و كسب شایستگی وصال معشوق از طریق خود سازی و ...

 

نمیدونم چطوری براتون بگم ... فكر میكنم بهترین راه گفتنش، بازگویی همین داستان باشه ... داستانی كه هدهد دانا به بلبلی عاشق گفت ...

 

 

 

 

 

شهریاری دختری چون ماه داشت ... عالمی پُر عاشق و گمراه داشت

 

فتنه را بیداری پیوست بود ... زانكه چشم نیم خوابش مست بود

 

عارض از كافور و زلف از مشك داشت ... آب حیوان از لبش لب خشك داشت

 

گر جمالش ذره ای پیدا شدی ... عقل از لایعقلی، شیدا شدی

 

گر شكر طعم لبش بشناختی ... از خجالت پیش او بگداختی

 

پادشاهی بود، كه یك دخترداشت ...ـ

 

دختر پادشاه، چنان ماهرو و گلرخسار و مه پیكر و خوش حركات و شیرین لب و شیرین دهن بود كه فتنه ها از چشم خمار نیم خوابش در جهان برمیخواست. عارض سپید و زلف سیاهش، آتش عشق و ناكامی در دلها می فروخت. اگر جمال دل آرایش اندكی می درخشید، عقل از عقلا به دیوانگی میرفت و كس را یارای تماشای آن بت افسونگر نمانده بود...ـ

 

از قضا میرفت درویشی اسیر ... چشم افتادش بدان بدر منیر

 

داشت بر كف گِرده ای ان بینوا ... نان او، وامانده بُد برنانوا

 

چشم او چون بر رخ آن مه فتاد ... گِرده از دستش شد و در ره فتاد

 

داشت مسكین نیم نان و نیم جان ... زان دو نیمه پاك شد در یك زمان

 

دختر از پیشش چو آتش درگذشت ... خوش بر او خندید و خوش خوش در گذشت

 

روزی دختر پادشاه، با جلال و جمال بی مثالش، از راه میگذشت ...ـ

 

از قضا مردی فقیر و ژنده پوش و مسكین، اسیر سربازان پادشاه شد. سربازان پادشاه، مرد درویش را بسوی زندان میبردند كه، چشم درویش بینوا به موكب دختر شهریار افتاد ...، و قضا را دختر افسونگر نیز چشم بر درویش ژنده پوش بی مقدار افتاد ...ـ

 

مرد فقیر تكه نان مانده ای در دست داشت، كه با دیدن دختر، آن چنان محو تماشای جمال آن ماه پیكر پری سیما شد، كه نان از دستش افتاد و من چه گویم كه نان و جان را به یكباره از كف بداد!!!ـ

 

دختر پادشاه، با دیدن آن درویش ژنده پوش و آشفتگی و شیدایی حال او، خنده ای كرد و بگذشت ... ـ

 

آن گدا چون خنده دختر بدید ... خویش را در خاك و خون ره بدید

 

نی قرارش بود، شب نی روز هم ... دم نزد از گریه و از سوز هم

 

یاد كردی خنده آن گلعذار ... گریه افتادی بر چون ابر زار

 

هفت سال القصه بس آشفته بود ... با سگان در كوی دختر خفته بود

 

درویش بینوا كه همه چیز خود را در یك نگاه باخته بود، چنان از عشق دختر پادشاه شیدا و آشفته گردید كه در آرزوی آن بت افسونگر، سر راه خانه اش منزل كرد، و هفت سال درآرزوی او، آنچنان دست از خود كشیده بود كه همنشین سگهای راه شده بود. لحظه شماری میكرد تا بار دیگر آن بت بی همتا را ببیند و روز شب به یاد آن جمال بی مثال، گریان بود و در راز آن خنده، در سوز و گداز ...ـ

 

بندگان دختر و خدمتگران ... جمله گشتند ای عجب واقف برآن

 

عزم كردند تا جفا كاران به جمع ... تا بُبّرند آن گدا را سر چو شمع

 

در نهان، دختر گدا را خواند و گفت ... چون تویی را چون منی كی بوده جفت

 

قصد تو دارند، بگریز و برو ... بر درم منشین و برخیز و برو

 

اطرافیان و خدمتگزاران دختر پادشاه كه از حال و هوای درویش و عشق او آگاه شدند،تصمیم گرفتند تا به سزای این گستاخی و بی حرمتی، سر از تن فقیر ژنده پوش جدا كنند، تا نام و ناموس پادشاه را از گزند و آسیب چنین ننگی نگهدارند. این خبر به گوش دختر پادشاه رسید و او از سر كرشمه و ناز ماهرویی، آن گدای عاشق را مخفیانه نزد خود خواند و به او گفت: كه ای درویش بینوا، این چگونه عشقی است كه از آن میگویی؟ پس، جان خود بردار وبگریز كه قصد جان تو كرده اند ... ـ

 

آن گدا گفتا كه من آن روز دست ... شسته ام از جان كه گشتم از تو مست

 

صد هزاران جان چون من بیقرار ... باد بر جان تو هر ساعت نثار

 

چون مرا خواهند كشتن ناصواب ... یك سوالم را بده ای جان جواب

 

چون مرا سر میبریدی رایگان ... از چه خندیدی تو بر من آن زمان

 

درویش پاك باخته، چون این سخنان از دختر پادشاه شنید، پاسخ داد كه ای ماهروی مشكین موی، من آن اول روز كشته عشق تو شدم. اما اكنون كه جسم مرا میكشند، به یك پرسش من پاسخ ده و ان اینكه؛ آن روز كه مرا دیدی و حال زار مرا، آن خنده تو از چه بود؟

 

دختر پاسخ داد :ـ

 

گفت من چون دیدمت بس بی هنر ... بر تو خندیدم از آن ای بی خبر

 

بر سر و ریش تو خندیدن رواست ... لیك در روی تو خندیدن خطاست

 

این بگفت و رفت از پیشش چو دود ... هرچه بود اصلا همه خود هیچ بود

 

.....

 

این بگفت و رفت از پیشش چو دود ... هرچه بود اصلا همه خود هیچ بود

 

.....

 

این بگفت و رفت از پیشش چو دود ... هرچه بود اصلا همه خود هیچ بود

 

 

آن چیزی كه میخواستم بگم این بود، ما هم عاشق وشیدایی بی هنر هستیم كه تنها ناله و زاری بلدیم! و از كار و همت و كوشش و چاره اندیشی و تدبیر و تلاش و تحمل رنج و خطر بلا كشی بهره ای نبرده ایم، بنابراین یك عاشق واقعی نیستیم. دوستان : دانستن كافی نیست، باید به آنچه میدانیم عمل كنیم

 

 

 

محمد عماد صادقیان

 

 

 

 

چهارشنبه 28/9/1386 - 14:52
پسندیدم 0
UserName