رد پای عشق (شهید دقایقی)
توسط : selseleh

اسماعیل عشق
به لشكر بدر مأموریتی داده شد تا در جزیره «صالحیه» واقع در منطقه عملیاتی كربلای 5 به اهداف تعیین شده دست یابد. صبح (28 دی ماه 1365) بود كه سردار مرا صدا زد و گفت: «آماده شو تا برای شناسایی به سمت محور برویم.»
روز قبلش آن جا را دیده و شناسایی كرده بودم؛ اما او برای كسب اطمینان بیش‏تر، بر آن بود تا خود منطقه عملیاتی را پیشاپیش ببیند. یك دستگاه موتور سیكلت 250 را آماده كرد و گفت: «برویم.»
گفتم: «من با این موتور سنگین آشنا نیستم.»
وی بدون درنگ، خودش فرمان موتور را به دست گرفت و من هم پشت سرش نشستم و حركت كردیم. خورشید اوج گرفته بود و اندك اندك به ظهر نزدیك می‌‏شدیم. در حین حركت به او می‏ گفتم: «دیروز شاهد بمباران هواپیماهای دشمن در پنج ضلعی شلمچه و خسارت‏های وارده به نیروها بودم. شما كه به قرارگاه می‌‏روید، به مسؤولین گوشزد كنید تا از این خسارات - كه به سبب تراكم زیاد پدید می‌آید - پیش‏گیری و چاره‏‌اندیشی كنند.»
سخن كه به این جا رسید، سر و كله هواپیماهای دشمن پیدا شد. ما بودیم و بمب‏های خوشه‌‏ای كه در كنارمان فرود می‌‏آمد. در اثر آن من و - شاید - آقا اسماعیل زخمی شدیم. در آن غوغای بمب و صدای مهیب انفجار، سردار پا روی ترمز زد و بنا به توصیه او هر دو به كانال بتونی دژ شلمچه رفتیم. هنگامی كه - در كانال - به سمت سنگری در حركت بودیم، هواپیماها هر چه موشك و راكت داشتند، در اطراف ما شلیك نمودند. با انفجار راكتی در كنار كانال، دیواره بتونی آن بر سر ما فرو ریخت. لحظاتی گرد و خاك غلیظی از آن جا برخاست؛ وقتی كه فرو نشست، اسماعیل را صدا زدم، اما جوابی نشنیدم.
به دقت كه نگریستم، با غم‏‌انگیزترین و حسرت‏‌بارترین صحنه رو به رو شدم. تكه‌‏هایی از دیواره بتونی، سر پرشور سردار را متلاشی كرده بود و این نخل سبز و پرثمر به خاك و خون غلتیده بود، تا خود به سربه‌‏داران جاوید عشق بپیوندد و ما هم در فراق غم‌بارش بسوزیم. تو گویی آن اسماعیل عشق، سامان به سامان در بهانه‌‏ای بود تا سبزِ سرخ از خاك پر بكشد و در كرانه معشوق ازل مأوا گزیند.

برقامت بی سر شهیدان صلوات

سه شنبه 27/9/1386 - 17:42
پسندیدم 0
UserName