برگ و باد
توسط : farmob

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها






















هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
سه شنبه 27/9/1386 - 17:32
پسندیدم 0
UserName