داستان یوسف علیه السلام در قرآن 2
 

2
یوسف در خانه عزیز در گواراترین عیش ، زندگى مى كرد، تا بزرگ شد و به حد رشد رسید و بطور دوام نفسش رو به پاكى و تزكیه ، و قلبش رو به صفا مى گذاشت ، و به یاد خدا مشغول بود، تا در محبت خداوند به حد ولع یعنى مافوق عشق رسید و خود را براى خدا خالص گردانید، كارش به جایى رسید كه دیگر همّى جز خدا نداشت ، خدایش هم او را برگزیده و خالص ‍ براى خودش كرد، علم و حكمتش ارزانى داشت ، آرى رفتار خدا با نیكوكاران چنین است .
((و راودته التى هو فى بیتها عن نفسه و غلقت الابواب و قالت هیت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا یفلح الظالمون ))
این آیه شریفه در عین كوتاهى و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده ، و اگر در قیودى كه در آن بكار رفته و در سیاقى كه آیه در آن قرار گرفته و در سایر گوشه هاى این داستان كه در این سوره آمده دقّت شود تفصیل مراوده نیز استفاده مى شود.
اینك یوسف كودكى است كه دست تقدیر كارش را به خانه عزیز مصر كشانده و این خانواده به این طفل صغیر جز به این مقدار آشنائى ندارند كه برده اى است از خارج مصر، و شاید تاكنون هم اسم او را نپرسیده باشند، و اگر هم پرسیده باشند یا خودش گفته است (اسمم یوسف است ) و یا دیگران . و از لهجه اش این معنا نیز به دست آمده كه اصلا عبرانى است ، ولى اهل كجاست و از چه دودمانى است معلوم نشده .
چون معمول و معهود نبوده كه بردگان ، خانه و دودمانى معلوم داشته باشند، یوسف هم كه خودش حرفى نمى زند، البته حرف بسیار دارد، ولى تنها در درون دلش خلجان مى كند. آرى او از نسب خود حرفى نزد مگر پس ‍ از چند سال كه به زندان افتاده بود، و در آنجا به دو رفیق زندانیش گفت :
((و اتبعت مله ابائى ابراهیم و اسحق و یعقوب )).
و نیز تاكنون از معتقدات خود كه همان توحید در عبادت است در میان مردم مصر كه بت مى پرستند چیزى نگفته ، مگر آن موقعى كه همسر عزیز گرفتارش كرده بود كه در پاسخ خواهش نامشروعش گفت :
((معاذ الله انه ربى ...))
آرى ، او در این روزها ملازم سكوت است ، اما دلش پر است از لطائفى كه از صنع خدا مشاهده مى كند، او همواره به یاد حقیقت توحید و حقیقت معناى عبودیّتى است كه پدرش با او در میان مى گذاشت و هم به یاد آن رویایى است كه او را بشارت به این مى داد كه خدا به زودى وى را براى خود خالص گردانیده به پدران بزرگوارش ابراهیم و اسحاق و یعقوب ملحق مى سازد. و نیز به یاد آن رفتارى است كه برادران با وى كردند، و نیز آن وعده اى كه خداى تعالى در قعر چاه ، آنجا كه همه امیدهایش قطع شده بود به وى داده بود، كه در چنین لحظاتى او را بشارت داد كه اندوه به خود راه ندهد، زیرا او در تحت ولایت الهى و تربیت ربوبى قرار گرفته ، و آنچه برایش پیش مى آید از قبل طراحى شده ، و به زودى برادران را به كارى كه كرده اند خبر خواهد داد، و ایشان خود نمى دانند كه چه مى كنند.
این خاطرات دل یوسف را به خود مشغول داشته و مستغرق در الطاف نهانى پروردگار كرده بود، او خود را در تحت ولایت الهى مى دید، و ایمان داشت كه رفتارهاى جمیله خدا جز به خیر او تمام نمى شود، و در آینده جز با خیر و جمیل مواجه نمى گردد.
آرى ، این خاطرات شیرین كافى بود كه تمامى مصائب و ناملایمات را براى او آسان و گوارا كند: محنت ها و بلاهاى پى در پى را با آغوش باز پذیرا باشد. در برابر آنها با همه تلخى و مرارتش صبر نماید، به جزع و فزع در نیاید و هراسان نشده راه را گم نكند.
یوسف در آن روزى كه خود را به برادران معرفى كرد به این حقایق اشاره نموده ، فرمود:
((انه من یتق و یصبر فان اللّه لا یضیع اجر المحسنین )).

سه شنبه 27/9/1386 - 8:19
پسندیدم 0
UserName