شخصیت جامعه از نظر قرآن، نهج البلاغه و علامه طباطبائی
توسط : mahdi68am

آیا قرآن برای جامعه بشری شخصیت قائل است؟

آیا قرآن برای جامعه بشری، برای اجتماع انسانها شخصیت قائل است یا این كه نه، برای اجتماع شخصیتی‏ قائل نیست و اجتماع در منطق قرآن، چیزی نیست جز همان افراد، و قرآن‏ طرف سخنش فقط افراد است و هدفش هم افراد هستند، و غیر از افراد، چیز دیگری را در نظر ندارد و نمی‏بیند؟

اگر به این دید نگاه كنید، هیچ فرقی میان جامعه انسان و یك باغ پر از درخت نیست باغ پر از درخت هر چه هست درخت است، مجموع درختهاست و هر درختی برای خودش یك دنیای جداگانه دارد، هر درختی ارتباط مستقیم با آب و هوا و خاك و نور و حرارت و غیره دارد و هیچ درختی در سرنوشت درخت دیگر تاثیر ندارد، یعنی مجموع درختها یك‏ پیكر واقعی - نه قراردادی - به نام " جامعه درختان " نیستند.

آیا انسانها هم از همین قبیل‏اند كه اگر در مورد انسانها بگوییم: " بنی آدم اعضای یك پیكرند " فقط یك تعبیر شاعرانه كرده‏ایم؟ یا نه، اصلا این یك واقعیت است، افراد انسان پیوندهایی واقعی با یكدیگر دارند كه مردمی كه با هم زندگی می‏كنند، طبعا و واقعا به صورت یك پیكر در می‏آیند و افراد اجتماع واقعا تا حدود زیادی حكم اعضا را پیدا می‏كنند، یعنی استقلالشان تا حدودی محو می‏شود و تابع آن وحدت و روحی می‏شوند كه بر جامعه حكمفرماست.

اگر این دومی را گفتیم، آنگاه این سؤال پیش می‏آید كه افراد كه عضو جامعه هستند و جامعه خودش یك واقعیتی است - نه یك امر قراردادی - و افراد تا اندازه‏ای استقلالشان را از دست می‏دهند، تا چه حد از دست‏ می‏دهند؟ صد در صد از دست می‏دهند یا یك درصدی دارد، مثلا بگوییم صدی‏ پنجاه؟ البته درصدش را نمی‏شود معین كرد.

قرآن برای جامعه شخصیت قائل است، واقعا برای جامعه حقیقتی و واقعیتی‏ قائل است و افراد را عضو آن واقعیت می‏داند افراد انسان در حكم درختان‏ یك باغ نیستند، بلكه در حكم اعضای یك پیكرند، چون گذشته از این كه‏ مقررات اسلامی بر همین پایه گذاشته شده است ( یعنی تنها جنبه فردی ندارد، نمی‏گوید فرد هیچ ارتباطی‏ با افراد دیگر ندارد، بلكه برای اصلاح فرد كه " جزء " هست، اصلاح " كل " را لازم می‏شمارد و هر فردی به خاطر خودش هم كه هست مسؤول آن كل و آن جمع است ) گذشته از این جهت، اساسا در قرآن به همین صورت این منطق‏ تایید شده است و قرآن برای اقوام و به تعبیر خودش " امم " شخصیت قائل است، یعنی همان طور كه برای فرد حیات و موت قائل است، واقعا برای جامعه حیاتی و موتی و كانه روحی قائل است، برای جامعه عمر قائل است، همین جور كه عمر فرد زمانی به سر می‏رسد، گاهی طولانی است و گاهی كوتاه است، عمر یك جامعه هم گاهی طولانی است، گاهی كوتاه است و زمانی به سر می‏رسد، همان طور كه هر فردی یك شعور خاص به خود دارد، جامعه هم یك شعور خاص به خود دارد و شاید به تعبیر بالاتر، همان طور كه‏ از نظر قرآن هر فردی یك كتاب دارد كه ما اسمش را نامه عمل می‏گذاریم ( « و كل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامة كتابا یلقیه‏ منشورا ») ( اسراء/13 )، یك نامه عمل دارد كه آن، نامه عمل فردی است، هر امت هم یك كتاب مستقل دارد.

سخن علامه طباطبایی (ره)

ایشان ( علامه طباطبائی ) می‏گویند علت این كه مورخین اسلامی قبل از هر مورخ دیگری به این فكر افتادند كه بحثهای اجتماعی را مطرح كنند و برای هر قومی از آن جهت كه یك قوم است، حساب مخصوصی باز كنند و برای هر قوم و ملتی روحی قائل شوند و افرادی مثل مسعودی - در هزار سال پیش بلكه بیشتر - و بعد ابن خلدون [ در میان آنها ظهور كنند، تعالیم قرآن است ]، اینها از همین قرآن الهام گرفته‏اند فرنگیها هم این‏ مطلب را قبول دارند كه جامعه شناسی به عنوان یك علم، ابتكار اولیه‏اش‏ از اروپاییها نیست، مبتكر اولیه‏اش را ابن خلدون می‏دانند. البته قبل از ابن خلدون هم خیلی افراد بوده‏اند ولی ابن خلدون به صورت كامل تری بیان‏ كرده است، یعنی ابن خلدون بوده كه در آن مقدمه خودش تصریح كرده به این‏ مطلب كه هیچ دلیلی نداریم كه علوم عقلی منحصر باشد به آنچه كه از قدیم‏ به ما رسیده و یونانیان علوم را تقسیم كرده‏اند به نظری و عملی، و بعد علوم نظری را به شعبی تقسیم كرده‏اند و علوم عملی را به شعبی ممكن است‏ علوم دیگری باشد كه اصلا خود آن علم را بشر تاكنون نشناخته باشد و خود علم‏ ، جدید باشد، نه توسعه یك علم اصلا علم، علم جدیدی باشد و مدعی می‏شود كه علم جامعه خودش یك علمی است و مثل همه علوم دیگر، موضوع و هدف و مبادی و مسائلی دارد و با هیچ علمی فرق نمی‏كند.

کتابش ترجمه هم شده است و بسیار كتاب پر مغزی است او برای امتها و ملتها ارتقاءها و انحطاطها قائل است و به حسب تشخیص خودش علل‏ ارتقاءها و انحطاطها و انقراضها را ذكر می‏كند او به فرد كار ندارد، حكم‏ " امت " و به اصطلاح امروز " ملت " را بیان می‏كند درست جامعه را موضوع یك علم مستقل و جداگانه قرار می‏دهد.

ایشان ( علامه طباطبائی ) می‏گویند همه اینها از خود قرآن الهام گرفته‏اند، چون این قرآن است كه برای اولین بار در تاریخ بشریت‏ اینچنین برای اقوام، مستقل از افراد، شخصیت قائل شد.

آیات قرآن در این زمینه

در اوائل سوره مباركه اعراف آیاتی هست خطاب به بنی آدم به طور كلی: « یا بنی‏آدم قد انزلنا علیكم لباسا یواری سوءاتكم ....یا بنی‏آدم لا یفتننكم الشیطان كما اخرج ابویكم من الجنة »( اعراف/26 و 27)، تا می‏رسد به اینجا كه: " « قل انما حرم ربی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن‏ و الاثم و البغی بغیر الحق و ان تشركوا بالله ما لم ینزل به سلطانا و ان‏ تقولوا علی الله ما لا تعلمون » " ( اعراف/33) خداوند كارهای زشت را - چه‏ ظاهری و چه باطنی، چه آنچه كه علنی است و چه آنچه كه مخفی و مربوط به‏ روان و باطن انسان است - و كارهای بد و طغیانها را و قیامهای بدون حق را و شرك را و نسبت دادن به خدا چیزی را كه انسان نمی‏داند ( بدعتها ) همه‏ را حرام كرده است بعد می‏گوید: " « و لكل امة اجل فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة و لا یستقدمون »" (اعراف/34) برای هر امت و قومی پایانی است.

اصلا خود آن آیه فواحش را كه ذكر می‏كند، معلوم است كه می‏خواهد علل به‏ پایان رسیدن را ذكر كند از آیات دیگر قرآن [ نیز ] این مطلب استفاده‏ می‏شود  كه هر امتی پایانی دارد و آن وقتی كه پایانش برسد، یك ذره تخلف نمی‏كند، نه لحظه‏ای پیش می‏افتد، نه‏ لحظه‏ای پس، اینچنین قطعی و ضروری است.

در این تفسیر در ذیل آیه قبل از این آیات كه خطاب به بنی آدم می‏گوید: " ای بنی آدم! شما در روی زمین زندگی می‏كنید و در روی زمین می‏میرید و بعد، از همین زمین هم مبعوث خواهید شد " می‏فرماید مفاد این آیه این‏ است: " ان الامم و المجتمعات لها اعمار و آجال نظیر ما للافراد من‏ الاعمار و الاجال " برای امتها و اقوام هم عمر و اجل است آنچنان كه برای‏ افراد هست.

آیه دیگر آیه 108 سوره انعام است گفتیم كه می‏گویند هر قوم هم یك نوع‏ شعور و یك نوع احساسی دارد غیر از احساس فرد و مختصات احساسی یك فرد شما می‏بینید كه هر قوم و ملتی در اثر این كه با یكدیگر زندگی كرده و تحت‏ تاثیر یك گونه علل ( علل طبیعی و جغرافیایی، علل اجتماعی و علل نژادی ) قرار گرفته‏اند، طبعا همه مردم دارای یك روحیه خاص می‏شوند كه امروز روی‏ روحیه ملل تكیه می‏شود و حتی كتابهایی هم در همین زمینه‏ها به نام " روحیه‏ ملل " نوشته می‏شود، روحیه ملت آلمان، روحیه ملت فرانسه و غیره.

قرآن در بعضی آیات خودش مطلب را به این تعبیر بیان می‏كند، خطاب‏ می‏كند به یك مردمی كه عملشان فحاشی است و فحش می‏دهند، قرآن نهی می‏كند حتی مسلمین را، می‏گوید به بتها و هر چیز دیگری كه مورد احترام دیگران‏ است، فحش ندهید، سب نكید، البته نه به آن ملاكی كه امروز می‏گویند كه‏ هر چیزی كه بشر برای آن احترام قائل شد، خود به خود احترام پیدا می‏كند، اگر بتی مورد احترام بشر شد، چون بشر به آن احترام می‏گزارد و بشر محترم است، پس او هم باید محترم باشد! نه، چنین اصلی از قرآن استنباط نمی‏شود، بلكه‏ برعكس استنباط می‏شود: به خاطر توجه دادن به عكس العملش، می‏گوید وقتی‏ كه شما به معبود و مقدسات آنها فحش بدهید، آنها هم به مقدسات شما فحش می‏دهند، اصلا فحش را كنار بگذارید.

در نهج البلاغه است در جنگ صفین امیرالمؤمنین دیدند كه اصحابشان‏ به معاویه و اصحاب معاویه و شاید به بالاترها فحش می‏دهند، فرمود: " « انی اكره لكم ان تكونوا سبابین »" ( نهج البلاغه خطبه 204) من خوش ندارم كه شما فحاش و سباب باشید، بلكه برعكس حرف خوب بزنید، سخنتان دعا باشد، بگویید خدایا! میان ما و این دشمنانمان اصلاح كن، آنها را به را خیر هدایت كن.

قرآن می‏فرماید: " « و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله‏ عدوا بغیر علم »"، بعد می‏گوید " كذلك " ( مثل این كه این را به‏ عنوان یك روحیه كلی از این مردم تشخیص می‏دهد ) " « كذلك زینا لكل امة عملهم ثم الی ربهم مرجعهم فینبئهم بما كانوا یعملون » " ( انعام/108) " اینچنین برای هر امتی كارشان را در احساسشان زیبا قرار می‏دهیم " حال چرا این را به خدا نسبت داده یا نداده، داستان دیگری است، ولی اساس‏ مطلب این است كه هر امتی عمل خودش را زیبا احساس می‏كند، هر امتی اصلا احساس و دركشان درباره نوع كاری كه آن را پسندیده‏اند، با احساس و درك یك امت دیگر فرق می‏كند، كاری را كه اگر به یك امت دیگر عرضه بداری، آن را زشت‏ می‏داند، این امت آن را زیبا می‏داند، این خودش دلیل بر آن است كه‏ گاهی یك امت دارای نوعی احساس و درك می‏شود كه یك امت دیگر ندارد. آیه دیگر كه آن هم خیلی عجیب است، در سوره جاثیه است.

صریح آیه قرآن است كه در قیامت به انسان كتابی عرضه می‏شود كه در اصطلاح مذهبی شایع امروز ما " نامه اعمال " می‏گویند به طور كلی قرآن‏ دائما این مطلب را تكرار می‏كند، و صرف این را نمی‏گوید كه هر چه شما می‏كنید ما می‏دانیم، بلكه می‏گوید هر چه هر فرد بشر انجام می‏دهد، در كتابی ثبت می‏شود و هیچ كار كوچك یا بزرگی نیست مگر این كه در آن كتاب‏ ثبت می‏شود و وقتی انسان در قیامت محشور می‏گردد و آن كتاب را به او عرضه می‏دارند، حیرت می‏كند و می‏گوید: " « ما لهذا الكتاب لا یغادر صغیرش و لا كبیرش الا احصیها »" ( کهف/49). تا این مقدارش هیچ شك و تردیدی در آن نیست، حال آن كتاب چگونه كتابی‏ است، آیا واقعا كتابی است از جنس كاغذ و افرادی هستند با كاغذ و قلم‏ ، و بعد آن را به دست اشخاص می‏دهند، بنابراین افراد باسواد می‏توانند بخوانند و افراد بی‏سواد نمی‏توانند، و به چه زبانی می‏نویسند؟ یا اینكه‏ آن كتاب، بیرون از وجود خود انسان نیست و نوشتن اعمال انسان در كتاب‏ ، جز این نیست كه صورت هر عمل به نحوی در وجود خود انسان باقی‏ می‏ماند و وقتی كه وجود انسان از این حالت اجمال و بساطت خارج و گویی‏ باز می‏شود، تمام اعمال خودش را از اول تا آخر عمر در مقابل خودش و با خودش و توام با خودش مجسم می‏بیند در این دنیا وقتی نگاه می‏كند، خودش‏ را روی خط زمان در زمان حال می‏بیند و گذشته و آینده از او پنهان است، ولی در قیامت یكمرتبه اوست با تمام آنچه كه در همه زمانها انجام داده، خودش را با تمام زمانهای خودش و كارهایی كه در زمانها كرده توام می‏بیند.

عده‏ای این جور استنباط می‏كنند، می‏گویند: "« و نخرج له یوم القیامة ..." ( اشاره دارد به آیه 13 سوره اسراء) " بیرون می‏آوریم " نشان می‏دهد كه گویی چیزی در جایی مخفی است‏ ، آن را بیرون می‏آورند، و این جز آنكه از درون خود انسان بیرون كشیده‏ می‏شود، چیز دیگری نیست.

ولی آیا فقط هر فرد از آن جهت كه یك فرد است یك كتاب و نامه دارد ؟ و یا یك امت هم از آن جهت كه یك امت است نامه‏ای دارد؟

این آیه چنین می‏گوید: " « و تری كل امة جاثیة »" در روز قیامت در ابتدای كار، هر امتی را می‏بینی در حالی كه روی زانوی خودشان تكیه‏ كرده‏اند و این جور خلاصه به زانو در آمده‏اند و منتظرند كه سرنوشتشان به‏ دستشان داده شود، بعد می‏گوید: " « كل امة تدعی الی كتابها الیوم تجزون‏ ما كنتم تعملون »" ( جاثیه/28) هر امتی به كتاب و نامه خودش خوانده می‏شود و به آن امت گفته می‏شود كه به شما كیفر یا جزا داده می‏شود همانچه را كه‏ عمل كردید، یعنی جزای شما همان عمل شماست.

در این آیه هم باز ایشان تصریح می‏كنند كه: " و یستفاد من ظاهر الایة ان لكل امة كتابا خاصا بها " از این آیه ظاهر می‏شود كه هر امت یك‏ كتاب مخصوص به خود دارد " كما ان لكل انسان كتابا خاصا به " [ همان‏ طور كه هر انسانی كتابی مخصوص به خود دارد ].

این طبعا لازمه آن حرف هم هست، یعنی اگر بنا شد كه جامعه یك وحدت‏ واقعی و یك شخصیت واقعی جدا از شخصیت فرد داشته باشد و خودش یك‏ شخصیت باشد و جامعه صرف " مجموع " نباشد و غیر از روح فردی یك روح‏ اجتماعی نیز بر انسانها حكومت كند، طبعا باید آن هم یك كتابی داشته‏ باشد و نمی‏تواند نداشته باشد.

آیه دیگر در سوره یونس است كه می‏فرماید: " « و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضی بینهم بالقسط و هم لا یظلمون »" ( یونس/47) برای هر امتی یك‏ پیامبری هست ( نه اینكه در میان هر امتی شخص رسولی هست، نه، هر امتی‏ رسولی دارند كه یا آن رسول خودش در میان آن امت بوده یا پیامش به آنها ابلاغ شده، مثل ما كه رسولمان پیغمبر اكرم است با اینكه خودشان در میان‏ ما نیستند، پیامشان به ما ابلاغ شده ) " « فاذا جاء رسولهم قضی بینهم‏ بالقسط و هم لا یظلمون »" اینجا می‏گویند یك نوع حذف و اضماری هست، پیغمبرشان می‏آید آنها را هدایت می‏كند، بعد بعضی مردم قبول می‏كنند و بعضی تكذیب می‏كنند، و بالاخره به حق در میان آنها حكم خواهد شد.

بعد می‏گوید: " « و یقولون متی هذا الوعد ان كنتم صادقین » " چون پیغمبر اكرم به كفار قریش می‏فرمود: من پیامبری هستم در میان شما و اگر تكذیبم كنید، سنت الهی این است كه هلاك بشوید، نه یك فرد، بلكه‏ این جامعه‏ای كه نمی‏پذیرد، هلاك شود، اینها به مسخره می‏گفتند: " « متی‏ هذا الوعد ان كنتم صادقین » " حالا هلاك ما كی می‏خواهد عملی شود؟ " « قل لا املك لنفسی ضرا و لا نفعا الا ما شاء الله »" بگو آنچه می‏گویم به‏ دست من نیست، من نیستم كه می‏خواهم شما را هلاك كنم، اراده فرد من‏ نیست، من حتی مالك ضرر و نفع خودم جز این كه خدا بخواهد، نیستم، یعنی همه چیز به دست خداست بعد سنت خدا را بیان می‏كند: " « لكل امة اجل »" ولی بدانید كه مشیة الله چنین است كه برای هر قومی پایانی هست‏ ، اجلی و عمری هست " « اذا جاء اجلهم فلا یستاخرون ساعة و لا یستقدمون " (یونس/48 و 49)، آنگاه كه پایان كارشان برسد، نه یك لحظه جلو می‏افتد، نه یك لحظه‏ عقب.

در این تفسیر عین همین مطلب را اندكی مفصل می‏گوید كه من مختصرش را ذكر می‏كنم.

می‏فرماید: وقتی كه اینها گفتند: " تو كه می‏گویی ما هلاك می‏شویم، پس كی؟ وقتش را تعیین كن "، جواب این سؤال دو گونه داده شده است: اول آنكه این غیب است و غیب را جز خدا نمی‏داند و این امری است كه در دست خداست، و دوم آنكه در عین اینكه غیب است، یك امر ضروری الوقوع‏ و به اصطلاح امروز اجتناب ناپذیر است " و اما الثانی اعنی ذكر ضرورش الوقوع فقد بین ذلك بالاشارش الی حقیقة هی من النوامیس العامة الجاریة فی الكون " خواسته به یك ناموسی كه در هستی جریان دارد اشاره بفرماید كه " تنحل بها العقدش " اشكال به آنجا حل می‏شود " هی ان لكل امة اجلا لا یتخطاهم و لا یتخطونه فهو اتیهم لا محالة " ( المیزان،ج10/ص73) كه آیه فرمود: " « لكل امة اجل اذا جاء اجلهم فلا یستاخرون ساعة و لا یستقدمون »".

آیات دیگری هم البته در قرآن هست ولی گویا دیگر تردیدی در این قضیه‏ باقی نمی‏ماند كه اسلام برای جامعه واقعا شخصیتی قائل است و عرض كردم كه‏ مقررات اسلامی هم در این زمینه بر همین مبناست كه فرد را كاملا مستقل‏ نمی‏داند، اصلا امر به معروف و نهی از منكر برای این است كه محیط باید اصلاح بشود كه تا محیط - یعنی جامعه و روح اجتماعی - اصلاح نشود، فرد توفیق صد در صد پیدا نمی‏كند.

دوشنبه 26/9/1386 - 12:3
پسندیدم 0
UserName