بهانه

در پي يك زندگي دوباره

چشم براه يك بهانه بودم

در پس هر آينه ي نگاهي

تشنه ي حرفي عاشقانه بودم

دلزده از جشن سكوت و سايه

عالم من شور دوباره مي خواست

دل كه اسير شب و سايه ها بود

بستري از خواب ستاره مي خواست

تا كه در آن ظلمت بي ستاره

چسم قشنگ تو بهانه ام شد

برق نگاه تو در آن سياهي

شاعر هر بيت ترانه ام شد

آمدي و سردي سايه ها را

گرمي دستان تو بي اثر كرد

دل كه به دنبال بهانه مي گشت

رخت گل و نور و ستاره بر كرد

با تو سبكبال تر از هميشه

معجزه را ديدم و پر كشيدم

از تو بنام تو ترانه گفتم

شوق تو دريا شد و سر كشيدم

از تو نوشتم كه براي پرواز

سلسله جنبان بهانه باشي

در عطش وادي سرنوشتم

رويش دستان جوانه باشي

 

شاعر: سيد سجاد فخري

دوشنبه 5/9/1386 - 13:1
پسندیدم 0
UserName