غلامحسين ساعدی
توسط : jadval

غلامحسين ساعدی

غلامحسين ساعدی از تاثير گذاران روزگار خود بود و از نويسندگان نام آور دهه های چهل و پنجاه خورشيدی و از جمله روشنفکرانی که در سالهای 40 تا 57 بسيار مورد توجه دانشجويان و روشن انديشان و جوانان آن روزگار قرار داشتند.
نمايشنامه های او مانند چوب به دست های ورزيل و آی با کلاه و آی بی کلاه و داستان های او چون عزاداران بيل و ترس ولرز در آن دوران که انقلابيگری ارزش مسلم و ترديد ناپذير به حساب می آمد، از شمارگان و خوانندگان بسيار بهره می برد.
غلامحسين ساعدی پس از انقلاب مانند بسياری از نويسندگان و روشنفکران جلای وطن کرد و از اين زمان (1361) تبعيدی ناراضی و آواره ای شد که آرامش از زندگی وی رخت بربست. افسردگی که تمام عمر در جان او لانه داشت، شدت گرفت و بيش از پيش به الکل پناه آورد و سر انجام در دوم آذر 1364 در پاريس درگذشت.
ساعدی در زمان مرگ 50 سال داشت و اين سرنوشت او را به سرنوشت صادق هدايت شبيه می کرد که در 50 سالگی در پاريس دست به خودکشی زده بود. از قضا در « پرلاشز» و در نزديکی خاک هدايت که از نويسندگان مورد علاقه او بود، هم دفن شد.
اسماعيل جمشيدی روزنامه نگاری که سرنوشت نويسندگان و زندگينامه آنان يکی از شاخه های اصلی کار حرفه ای و گزارشگری او را تشکيل می دهد، در تازه ترين کارش در اين زمينه به ساعدی پرداخته است. پيشتر او درباره صادق هدايت، حسن مقدم، صمد بهرنگی و ذبيح الله منصوری نوشته است اما به نظر می رسد که کار تازه او درباره ساعدی از دقت و پختگی و سنجيدگی بيشتری بهره مند است.
در گوهر مراد که اسم مستعار ساعدی هم بود، خواننده با دوران های مختلف زندگی ساعدی آشنا می شود. نويسنده پس از مقدمات از دوره کودکی او آغاز می کند. ساعدی درخانواده ای پر جمعيت به دنيا آمد. ده عمو و هفت عمه داشت. اين عموها و عمه ها هرکدام داستانی خاص خودشان داشتند. داستان يکی از عمه ها که وسواسی بود و تاثير بيشتری بر ساعدی گذاشت، جالب تر از ديگران است.
ساعدی در جو فرقه دمکرات در تبريز بزرگ شد و يکی دو کلاس به زبان ترکی درس خواند. « کلاس چهارم ابتدايی قصه ماکسيم گورکی توی کتاب ما بود، قصه چخوف توی کتاب ما بود، مثال های ترکی و شعر صابر و… » به سازمان مخفی فرقه پيوست و عازم روستاها شد و عليه ارباب ها شعار داد. پيش از کودتا بنا به دستور فرقه، عليه مصدق شعار داد که بعدها بابت آن احساس گناه می کرد.
اين امر و مجموعه رفتارهای فرقه دمکرات و حزب توده سبب شد که ساعدی بعد از 28 مرداد تنها با کسانی دوستی خود را ادامه داد که از حزب توده و فرقه دمکرات بريده بودند. دوستی او با جلال آل احمد هم از همين دست بود.
بعد از کودتای 28 مرداد، ساعدی به دانشکده پزشکی راه يافت. پيش از ورود به دانشکده پزشکی نوشتن را شروع کرده بود ولی از اين زمان کارش جدی تر شد. خودش گفته است:« اگر يک کتاب طبی می خواندم در عوض ده رمان هم همراهش بود ». پس از دوره دانشکده پزشکی به سربازی رفت اما برعکس همه ليسانسيه ها و دکترها که افسر وظيفه می شدند، به علت کارهای سياسی تنبيه و سرباز صفر شد.
در دهه 40 نوشته های او اعم از نمايشنامه و داستان جامعه هنری و ادبی را به خود جلب کرد و از نامداران عرصه نويسندگی ايران شد.
نمايشنامه های غلامحسين ساعدی در تاترهای تهران از سوی بهترين گروههای تاتر اجرا می شد؛ کتابهايش از سوی ناشران قاپيده می شد؛ و سينماگران داستان های او را جستجو می کردند تا از روی آنها فيلم بسازند.
شايد بتوان گفت که سينمای متفکر ايران با ساختن فيلم گاو توسط داريوش مهرجويی از روی داستان ساعدی آغاز شد.
موفقيت مثل آواری بر سرش ريخت. موسسه امير کبير به او پيشنهاد داد که نشريه ای منتشر کند. الفبای تهران که بعدها چندی نيز در خارج از کشور منتشر شد، حاصل همين پيشنهاد بود. در زندگی او يک دوره ديگر روزنامه نويسی هم ديده می شود که در آخرين ماههای حکومت شاه، با احمد شاملو در لندن و بر سر انتشار ايرانشهر گذشت.
ساعدی در سال 1353 به زندان افتاد و از اولين کسانی بود که کارش به مصاحبه تلويزيونی کشيد. برای آزاد شدن، او را وادار کردند که در يک مصاحبه تلويزيونی شرکت کند.
در دوران انقلاب از فعالان پر حرارت کانون نويسندگان و عضو هيات دبيران اين کانون بود. پس از انقلاب مقالات و داستان هايی نوشت و تحت پيگرد قرار گرفت و سرانجام جلای وطن کرد و در غربت که از طاقت او بيرون بود، درگذشت.
کتاب گوهر مراد جمشيدی يک دور تمام در زندگی ساعدی می زند و جستجوی همه جانبه ای را در شرح حال اين نويسنده شهير پيش می برد.
جمشيدی برای اينکه کار خود را به سامان برساند، به مطالعه و تحقيق و مصاحبه های بسياری دست می زند و علاوه بر اينها سعی می کند تا هيچ نوشته و مطلبی درباره ساعدی از چشم او پنهان نماند. چنين است که خواننده در اين کتاب به بسياری از مطالبی بر می خورد که ديگران درباره ساعدی نوشته اند. از آن جمله برخی نوشته های داريوش آشوری و هما ناطق که در بيان احوالات سالها و روزهای آخر زندگی ساعدی بسيار روشن کننده است.

 

دوشنبه 5/9/1386 - 12:26
پسندیدم 0
UserName