لسان الغيب
توسط : sah2281987

  اي شته تو خنده زده بر حديث قند.......مشتاقم از براي خدا يك شكر بخند

طوبي ز قامت تو نيارد كه دم زند.......زين قصه بگذرم كه سخن مي شود بلند

خواهي كه بر نخيزدت از ديده رود خون.......دل در وفاي صحبت رود كسان مبند

گر جلوه مي نمايي و گر طعنه مي زني.......ما نيستيم معتقد شيخ خود پسند

ز آشفتگي حال من آگاه كي شود.......آن را كه دل نگشت گرفتار اين كمند

بازار شوق گرم شد آن سروقد كجاست.......تا جان خود بر آتش رويش كنم سپند

جايي كه ما را به شكرخنده دم زند.......اي پسته كيستي تو خدا را به خود مخند

حافظ چو ترك غمزه تركان نمي كني.......داني كجاست جاي تو خوارزم يا خجند

شنبه 3/9/1386 - 14:42
پسندیدم 0
UserName