ايمان
توسط : moh277
ايمان مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چيز هايی را که درباره خداوند و مذهب می شنيد مسخره می کرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همين برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان سايه بدنش را همچون صليبی روی ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمير خالی شده بود!
چهارشنبه 16/8/1386 - 11:25
پسندیدم 0
UserName