خاطرات يک شب بارونی ...
توسط : poursorkh

 

پلکهام رو به روی اشکهام می بندم . اخه الان وقت گریه کردن نیست . همین ۵ دقیقه پیش گریه کردم . بهتره بقیه ی اشکامو بذارم واسه فردا شب ؛ شاید فردا شب غم انگیزتری باشه ... بغضم رو می جوم و قورت می دم ؛ بلند می شم و می رم دم پنجره ؛ سرمو به اسمون بلند می کنم و از ته دل از خدا می خوام که بارون بیاد ... شیشه ی پنجره بخار کرده ... هوا خیلی سرده ؛ شاید الان داره بارون میاد ... با استینم شیشه رو پاک می کنم و به بیرون نگاه می کنم ؛ خدایا ! بارون ... اشکام زیاده ... اونقدر زیاد هست که بتونم همصدا با نم نم بارون اواز سر بدم و گریه کنم ؛ فردا شب هم خدا بزرگه ... من نقد رو به نسیه نمی فروشم ؛ خدا رو چه دیدی ؟ شاید دیگه هیچ وقت صدای بارون رو روی شیشه های پنجره نشنوم ؛ شاید دیگه اسمونی پیدا نشه که من باهاش درددل کنم و اون پا به پای من اشک بریزه ؛ شاید اسمون هم یه روزی بخواد اشکاشو واسه یه شب غم انگیزتر نگه داره ... پس امشب گریه می کنم ؛ اصلا شاید اون از صدای هق هقم دلش به رحم بیاد و ... اونوقت دیگه فردای غم انگیزتری وجود نداره که بخوام اشکامو واسه ش نگه دارم ...

امشب می خوام اونقدر گریه کنم که دل پروانه بلرزه و بهش بفهمونم که اگه اون از عشق شمع در یک لحظه می سوزه و خاکستر می شه ؛ من از تب عشق هر لحظه در حال سوختنم و مثل یک ققنوس از خاکستر عشقم دوباره متولد می شم و دوباره از تب می سوزم و ...

امشب می خوام از ته دل فریاد بزنم ؛ اونقدر فریاد بزنم که بلبل رو وادار کنم امشب بهترین اواز هاش رو واسه گل بخونه ؛ ترانه های پر تب و تابی که کلمات لالایی های هیچ مادر دل شکسته ای گنجایش اینهمه عشق و سوز و گدازش رو نداره ...

امشب گل می فهمه که اون تنها زیبارویی نیست که با خار هاش عاشق کشی می کنه ؛ معشوق من با تیر نگاهش می تونه عاشقهاشو صد بار بکشه و زنده کنه ...

توی این شب سرد شمع می بینه که تنها شعله ی او نیست که می تونه گریبان عاشقش رو بگیره و قلبشو تبدیل به خاکستر کنه ؛ یار من می تونه با گرمای دستش عاشق رو تب دار کنه ولی هیچ وقت خاکستر نکنه ... و من همیشه تو این گرمای طاقت فرسا دست و پا می زنم و از سوختن در این اتش لذت می برم ...

فردا شب دیگه اشکی ندارم که بریزم ؛ اما در عوض امشب تونستم با اشکام عشق رو برای شمع و گل معنی کنم ...

افسوس ... افسوس که اون هیچ وقت صدای هق هق من رو زیر نم نم بارون نمی شنوه و عشق هیچ وقت براش معنی نمی شه ... امشب که من با اسمون درددل می کردم اون خواب بود ... اشکالی نداره ... عوضش من امشب هم نوا با بارون چنگ عشق نواختم و اونقدر از عشق خوندم که تمام رؤیاهام توی یک توهم خیال انگیز از جلوی چشمام عبور کرد و به واقعیت پیوست ... و اخرین دعای امشب من : ـ خوابهای خوش ببینی خار خانمان سوز من ... ـ

 

سه شنبه 15/8/1386 - 11:56
پسندیدم 0
UserName