غفلت...

سالها رفت ز عمر من و، غافل ماندم
فرصت از دست شد و، بي خبر از دل ماندم
غفلتم نقص مرا برد بسر حدّ كمال
از تو پنهان چه كنم؟ ناقص كامل ماندم
گوي توفيق، به ميدان عمل افكندند
من شرمنده بهر مرحله كاهل ماندم
موج درياي هدايت، زسر ابر گذشت
من ز گمراهي خود، تشنه به ساحل ماندم
خواب شيرين ز كفم فيض سحر خيزي برد
كاروان رفت و، من از قافله غافل ماندم
آنچه ره در دل ما داشت، هوس بود، نه عشق
غافل از حق شدم و، در ره باطل ماندم
همرهان جمله به مقصود رسيدند، ولي
من در اول قدم قطع منازل ماندم
با همه رحمت خورشيد و پرستاري ابر
منم آن دانه‌ي نشكفته، كه در گِل ماندم

مهدي سهيلي

دوشنبه 14/8/1386 - 10:2
پسندیدم 0
UserName