شوق ديدار

بخدا كز تو نگيرم دل و رو برنكنم
كافرم چاره دل را گر از اين در نكنم
رسم خوبان جهان گر چه وفادارى نيست
بيوفائى ز تو البته كه باور نكنم
ناله ، دانم ندهد سود و بجائى نرسد
من كه جز ناله ندارم چكنم گر نكنم
سيل اشك من سودا زده بنياد كن است
ليك با شعله دل دامن خودتر نكنم
روزگاريست چنان تيره تر از شب كه دگر
بيم يك روزى از اين روز سيه تر نكنم
زندگانى كه بسر رفته به بى سامانى
نه عجب گر پس از اين فكر تن و سر نكنم
دل كه آئينه صافيست چه خوش باشد اگر
بغم و غصه بيهوده مكدر نكنم
دولت طبع روان ملك خداداد من است
ميل دارائى دارا و سكندر نكنم
مفتقر خرقه فقر است گرامى دارش
كه بديباى ملوكانه برابر نكنم

آيه الله غروي اصفهاني

دوشنبه 14/8/1386 - 9:58
پسندیدم 0
UserName