سر گشتگى

ز اقليم حقيقت تا طبيعت رخت بر بستم
چنان سر گشتگى ديدم كه گم شد رشته از دستم
بزندان تن و بند زن و فرزند افتادم
بارامى نخفتم شب ، بروز آسوده ننشستم
شدم آواره از گلزار وحدت بادلى پر خون
چه گويم از كه بگستم ندانم با كه پيوستم
نه هشيارم كه يابم بهره اى از صحبت شيرين
نه از شور شراب عشق ، ليلاى ازل مستم
منم طوطى و بازاغ و زغن در يك قفس رفتم
منم دستان و ليكن باغراب البين همدستم
هماى عرش پيما بودم و از طالع وارون
كنون همراز باز آز در اين منزل پستم
نگارا گر پر و بال مرا خستى و بشكستى
ولى عهد مودت را من بشكسته نشكستم
چه درياى غمت ديدم وداع جسم و جان گفتم
چه جوياى لبت گشتم ز جوى زندگى جستم
نگارا مفتقر را نيست كن چندانكه بتوانى
بجرم آنكه پندارد كه من با هستيت هستم

آيه الله غروي اصفهاني

دوشنبه 14/8/1386 - 9:56
پسندیدم 0
UserName