سحاب رحمت...

همه هست آرزويم، كه به بينم از تو رويي
چه زيان ترا كه منهم، برسم به آرزويي؟
به كسي جمال خود را، ننموده‌‌اي وبينم
همه جا بهر زباني، بود از تو گفتگويي
به ره تو بسكه نالم، زغم تو بسكه مويم
شده‌ام زناله نالي، شده‌ام ز مويه مويي
همه خوشدل اينكه مطرب، بزند بتار، چنگي
من از آن خوشم كه چنگي، بزنم بتار مويي
چه شود كه كام جويد، زلب تو كامجويي؟
چه شود كه كام جويد، زلب تو كامجويي؟
شود اينكه از ترحّم، دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر، ز تو تر كنم گلويي؟
بشكست اگر دل من، بفداي چشم مستت
سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي
همه موسم تفرّج، به چم روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي
ز چه شيخ پاكدامن، سوي مسجدم نخواند؟
رخ شيخ و سجده گاهي، سر ما و خاك كويي

فصيح الزمان رضواني

دوشنبه 14/8/1386 - 9:54
پسندیدم 0
UserName