مژده‌ي وصل...

دست گيريد و بدستم مي گلفام دهيد
باده‌ي پخته بدين سوخته‌ي خام دهيد
چون من از جام مي و ميكده بدنام شدم
قدحي مي به من ميكِشِ بدنام دهيد
تا بدوشم ز خرابات، به ميخانه برند
سوي رندان درِ ميكده، پيغام دهيد
گرچه ره در حرم خاص نباشد ما را
يك ره اي خاصگيان، بار‌ِ من عام دهيد
با شما درد من خسته‌ي، پيوسته دعاست
تا چه كردم كه مرا اينهمه دشنام دهيد؟
در چنين وقت كه بيگانه كسي حاضر نيست
قدحي باده بدان سرو گلندام، دهيد
چون از اين پسته و بادام، نديدم كامي
كام جان من از آن پسته و بادام دهيد
تا دل ريش من آرام بگيرد نَفَسي
آخرم مژده‌اي از وصل دلارام دهيد
چهره‌ي ازرق خواجو، چو ز مي خَمري شد
جامه از وي بستانيد و، بدو جام دهيد

خواجوي كرماني

يکشنبه 13/8/1386 - 10:46
پسندیدم 0
UserName