مرغ باغ ملكوت...

روزها فكر من اينست و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
به كجا ميروم آخر ننمايي وطنم؟
مانده‌ام سخت عجب، كز چه سبب ساخت مرا؟
يا چه بودست مراد وي، از اين ساختنم؟
خُنك آن روز كه پرواز كنم تا بر‍‍ِ دوست
به اميد سر كويش، پَر بالي بزنم
كيست آن گوش، كه او مي‌شنود آوازم؟
يا كدامين كه سخن مي‌نهد اندر دهنم
من به خود نامدم اينجا، كه به خود باز روم
آنكه آورد مرا، باز برد تا وطنم
مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم

شمس تبريزي(مولانا)

يکشنبه 13/8/1386 - 10:45
پسندیدم 0
UserName