گوشه‌ي ويرانه...
ساكنم بر در ميخانه، كه ميخانه از اوست
ميخورم باده، كه اين باده و پيمانه از اوست
گر به مسجد كشدم زاهد و، در دير ـ كشيش
چه تفاوت كند، اين خانه و آن خانه از اوست
خويش و بيگانه اگر رحمت و زحمت دهدم
رحمت خويش از او، زحمت بيگانه از اوست
روزگاريست كه در گوشه‌ي ويرانه‌ي دل
كرده‌ام جاي، كه اين گوشه‌ي ويرانه از اوست
گر چه پروانه دلي سوخت ز شمعي، چه عجب؟
شمع از او، محفل از او، هستي پروانه از اوست
نيَم آدم كه از آن دانه‌ي گندم نخورم
من از او، جنّت از او، خوردن از او، دانه از اوست
سنگ زد عاقل اگر بر سر ديوانه‌ي ما
سنگ از او، عاقل از او، اين دل ديوانه از اوست
گر چه جانانه درين شهر، بسي هست (فواد)
اوست جانانه‌ي من، كاين همه جانانه از اوست
فواد كرماني
يکشنبه 13/8/1386 - 10:42
پسندیدم 0
UserName