كاروان گذشت...

داني كه نو بهار جواني چسان گذشت؟
زود آنچنان گذشت، كه تير از كمان گذشت
نيمي به راه عشق و جواني تمام شد
نيم دگر بغفلت و خواب گران شد
صد آفرين به همت مرغي شكسته بال
كز خويشتن شد و، از آشيان گذشت
افسرده‌اي كه تازه گلي را ز دست داد
داند چها به بلبل بي خانمان گذشت
بنگر به شمع عشق، كه در اشك و آه او
پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت
بشنو دراي قافله سالار زندگي
گويد به خواب بودي واين كاروان گذشت
ظالم اگر به تيغ ستم، خون خلق ريخت
از خون بيگناه، مگر مي توان گذشت؟
(مشفق) بهار زندگيت گر صفا نداشت
شكر خدا كه همره باد خزان گذشت

مشفق كاشاني

يکشنبه 13/8/1386 - 10:41
پسندیدم 0
UserName