نشان از بي نشاني

كه دهد مرانشانى ز تو اى نگارجانى
كه نشان هر نشانى است نشانى بي نشانى
نه ز صورت تو رسمى نه ز معنى تو اسمى
كه برون زهر خيالى و فزون زهر گمانى
بتو اى يگانه دلبر كه شود دليل و رهبر
نه ترا بحسن مانند و نه در كمال ثانى
مگر آنكه شعله روى تو سوز دل نشاند
بتجلى تو بينند جمال ((لن ترانى))
بكدام سعى و كوشش بتو ميتوان رسيدن
مگر آنكه چهره بگشائى و سوى خود كشانى
نه بجد و جهد مردى بمراد خود رسيدم
نه ز احتمال هجران بوصال خود رسانى
نه مرا مجال در گاه تو تا بسر بيايم
نه تو آمدى كه تا سر فكنم بمژدگانى
من و حسرت تو خوردن من و از غم تو مردن
چه دل از غمت نياسود چه سود زندگانى
من و آتش فراقت من و سوز اشتياقت
كه توان ز جان گذشتن نتوان ز يارجانى
چه خوش است صبر بلبل باميد صحبت گل
من و بعد از اين تحمل ، تو و هر چه ميتوانى
دل مفتقر ز خونابه غصه تو سرخوش
ز تو درد عين درمان ، و غم تو شادمانى

آيه الله غروي اصفهاني

يکشنبه 13/8/1386 - 10:38
پسندیدم 0
UserName