مسافري از جبهه
توسط : hesam_k_2007
 «مسافر»
و آتش چنان سوخت بال و پرت را
كه حتي نديديم خاكسترت را
به دنبال دفترچه ي خاطراتت
     دلم گشت هر گوشه سنگرت را    
و پيدا نكردم درآن كنج غربت
به جز آخرين صفحه ي دفترت را :
همان دستمالي پيچيده بودي
در آن مهر تسبيح انگشترت را
همان دستمالي كه يك روز بستي
به آن بازوي هم سنگرت را
همان دستمالي كه پولك نشان شد
و پوشيد اسرار چشم ترت را
سحر، گاه رفتن زدي با لطافت
به پيشاني ام بوسه ي آخرت را
و با غربتي كهنه تنها نهادي
مرا ،آخرين پاره ي پيكرت را
جمعه 11/8/1386 - 9:9
پسندیدم 0
UserName