خلاصه قسمت پنجاه و سوم جواهری در قصر...

از طرفی هم ملکه مادر ملکه رو دعوا می کنه که چرا دستور رو نمی نویسه؟؟ و ملکه دلایلشو میگه ولی ملکه مادر بازم زیر بار نمی ره و میگه فوری دستورو بنویس...

یانگوم میره پیش یونسنگ و:

یونسنگ: یانگوم ، همه چیزها به خوبی پیش می رود من درباره تو و مین جانگهو به شاه گفتم (تعجب یانگوم)

بانو مین: درست است که وقتی شاه این موضوع را شنید عصبانی نشد

چنگ: چطور ما چیزی در مورد آن نمی دانستیم؟ ما شنیدیم آن مربوط به زمانی است که تو بانوی دربار بودی... دقیقاً چطوری بود؟

بانو مین: آن مربوط به کی است؟ واقعاً آن در آن زمان شروع شد؟

یانگوم (متعجب و در فکر) : بله...

بانو مین: اوه ، خدای من! پس آن مربوط به آن دوران است

چنگ: چطوری شروع شد؟ بار اولی که او را دیدی از آن خوشت آمد؟ چه حسی داشتی؟ (یانگوم سرشو تکون میده) اوه... چه شیرین...

بانو مین: در مورد دستهاش؟ آیا دستهایش را توی دستت گرفتی؟

یانگوم (با همون حالت): بله...

بانو مین: او اینکار را کرده! دستهایش چطور بود؟

یانگوم: آن ها گرم بودند...

چنگ: گرم؟ چقدر گرم؟

یانگوم: خیلی گرم بود ... خیلی گرم...

بانو مین: من می دانم که تو آن را خیلی دوست داری اما من فکر می کنم شما خیلی زیاده روی کردید ما حتی یک مرد را از نزدیک ندیدیم (کجای کاری؟؟!)

یونسنگ: یانگوم ... چی شده؟

یانگوم: من باید چکار کنم؟ حالا من باید چکار کنم؟

وقتی بانو مین برای عالیجناب سیب آورده بود خبر میرسه که افسر مین می خواد شاه رو ببینه و بانو مین هم می ره به یانگوم میگه... و به همین دلیل یانگوم منتظر افسر مین می مونه و وقتی میاد ازش می پرسه که به شاه چی گفتی؟ که یه دفعه افسر مین یانگومو بغل می کنه...

یونسنگ هم میره پیش عالیجناب و میگه من اشتباه کردم یانگوم و افسر مین هیچ ارتباطی با هم ندارن (الان دیگه؟؟!!) بعد شاه در جواب میگه سوک وون تو منو دوست داری؟ عشق... طریقه عاشق شدن...

فردای اون روز خبر می رسه که شاه دستور داده که دستور صیغه کردن یانگومو متوقف کنید.... و شاه قصه شکست عشقشو برای یانگوم تعریف می کنه (من چیزی ازش سر در نیاوردم...)

شاه به افسران میگه که شما به توانایی های یانگوم اعتقاد دارید و... که همه میگن بله... و میگه من یانگومو به درجه سوم خانواده سلطنتی ارتقا میدم و لقب «یانگوم بزرگ» رو بهش میدم و اونو می کنم پزشک شخصی خودم... و اون به درمانگاه قصر کاری نداره و پزشکیه که فقط برای سلامت منه...

 

و مراسم اعطای حکم:

و افسران که خونشون به جوش اومده میان و به شاه میگن که افسر مین رو تبعید کن و شاه هم قبول می کنه.... و افسر مین تبعید میشه... و وقتی خبرش از طریق چنگ به یانگوم میرسه یانگوم میدوئه آماده میشه و میره دنبالش و می فهمه که جواهر بدلی سه گانه رو فرستاده پیش داگو و رفته و یانگوم هم جواهر بدلی بر میداره و میره دنبال افسر مین.... و بالاخره بهش میرسه:

یانگوم: !آقا! آقا! نه ... تو نمی تونی بری.... اگه تو بری... اگه تو اینطوری بری...

افسر مین: برگرد... من به خاطر گناهم تبعید شدم... شما الان یک افسر هستید چطور توانستید اینطور به دنبال من بیایید؟

یانگوم: آقا...

افسر مین: آیا معنای قبول دستور شاه را فراموش کردی؟ فراموش کردی چقدر سختی کشیدی تا به این نقطه برسی؟ آن فرمان شاه است با بی توجهی به آن نگاه نکن وقتی تو این عنوان را پذیرفتی لازم است که سخت تر از قبل تلاش کنی هنگامیکه این عنوان را پذیرفتی تو بیش از گذشته سختی خواهی کشید لطفاً احساسات شخصی خود را فراموش کن لطفاً همه چیز را فراموش کن ...

یانگوم: تو می توانی... تو خودت می توانی اینکار را بکنی؟

افسر مین: بله ، من اینکار را کردم!

یانگوم: من نمی توانم من واقعاً نمی توانم اینکار را بکنم!! حداقل... حداقل این را پیش خودت نگهدار...!

و یانگوم شاه رو معاینه می کنه و در آخر بهش میگه که ادویه خانه سلطنتی رو به من بدید و شاه موافقت می کنه و یانگوم خیلی سنگین میگه خیلی ممنون که شاه منطورشو می فهمه...

و یانگوم کارشو در ادویه خانه هم شروع می کنه و به بقیه پزشک ها هم چیزهایی رو که یاد می گیره میگه...

یه روز هم که یانگوم و شاه داشتن قدم می زدن یانگوم و شاه هر دوشون تابلوهای تیراندازی رو می بینن و...

یه مدت بعد در حالیکه شاه هم مریض شده بود یانگوم یه خرگوش مجروح رو می بینه و اونو با عمل جراحی نجات میده

و بیماری عالی جناب هم بدتر میشه (انسداد روده) و یانگوم به پزشک ها میگه که تنها راه عمل جراحیه ولی همه مخالفت می کنن و می گن این چیزیه که روی حیوانات امتحان شده و نمی تونه مطمئن باشه...

و یانگوم مجبور میشه به خود عالیجناب بگه ... و عکس العمل عالی جناب:

و ماجرا همچنان ادامه دارد....

جمعه 11/8/1386 - 3:19
پسندیدم 0
UserName