شوهرت هست ان‌شاءالله

مردي چند درهم با خود برداشته به بازار مي‌رفت كه الاغي بخرد، رفيقش به او رسيده گفت: به كجا مي‌روي؟
جواب داد مي‌روم به بازار تا الاغي بخرم گفت: بگو ان‌شاءالله گفت: اين پول است و الاغ هم در بازار بسيار پس احتياجي به گفتن ان‌شاءالله ندارد.
چون چند قدمي رفت طرّاري پولش را از جيبش زد و او نفهميده آمد الاغي را خريد دست در جيب كرد كه قيمت آن را بدهد ديد پول نيست دست خالي برمي‌گشت و بسيار غمگين بود.
رفيقش به او رسيد و گفت: الاغ را خريدي؟
گفت: پولها را بردند ان‌شاءالله. پرسيد: كي برد؟ گفت: طراري ان‌شاءالله. آمد درب خانه دق‌الباب كرد، زنش گفت: كيست كه در را مي‌كوبد.
گفت: شوهرت هست ان‌شاءالله

پنج شنبه 10/8/1386 - 11:15
پسندیدم 0
UserName