ببين سياهي بخت و مپرس از نامم
توسط : مری عشقی
 ببين سياهي بخت و مپرس از نامم
من از قبيله ي عشاق بي سر انجامم
 
به آن دقايق پر درد زندگي سوگند
كه بي تو يك نفس اي هم نفس نيارامم
 
مكش ز دامن من دست با فراغت دل
كه آفتاب غروبي به گوشه ي بامم
 
مرا كه اين همه طوفان طبيعتم، درياب
كه من به يك سر موي محبّتي رامم
 
ز عمر شكوه ندارم كه خامه ي تقدير
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا اميد رهايي ز قيد هستي نيست
كه با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هركه دل بسپردم ز من چو سايه رميد
مرا ببين كه شوريده بخت و ناكامم
 
چگونه پاي نهم در حريم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هواي خواندن افسانه ام مكن اكنون
ورق ورق شده ديگر كتاب ايّامم
چهارشنبه 9/8/1386 - 20:14
پسندیدم 0
UserName