شعر از سهراب سپهري(اتاقآبي).
توسط : hesam_k_2007
اتاق آبي
« اتاق آبي خالي افتاده بود.
 
هيچ كس در فكرش نبود.
 
نيرويي تاريك مرا به اتاق آبي مي برد.
 
گاه ميان بازي،اتاق آبي صدايم مي زد.
 
از هم بازي ها جدا مي شدم؛
 
مي رفتم تا در ميان اتاق آبي بمانم وگوش بدهم.
 
چيزي در من شنيده مي شد.
 
مثل صداي آب كه خواب شما بشنود.
 
جرياني از سپيده دم چيزهااز من مي گذشت و
 
در من به من مي خورد .
 
چشمم چيزي را نمي ديد.
 
به سبكي پر مي رسيدم.
 
و در خود كم كم بالا مي رفتم.
 
و حضوري كم كم جاي مرا مي گرفت؛
 
حضوري مثل وزش نور.
 
وقتي كه اين حالت ترد ونازك مثل:
 
يك چيني ترك مي خورد،
 
از اتاق مي پريدم بيرون.
 
مي دويدم ميان شلوغي اشكال...»
 
(اتاق آبي ، سهراب سپهري) 
چهارشنبه 9/8/1386 - 14:48
پسندیدم 0
UserName
x