بارانداز یادها

راننده ی تاکسی می گوید: رسیدیم، اینجا بارانداز یادهاست.کرایه را حساب می کنم.راننده پیاده می شود، در صندوق عقب تاکسی را باز می کند و من صندلی لهستانی ام را می گیرم. خداحافظ . او می رود و من صندلی لهستانی در بغل، راه می افتم به سمت ساحل. در ساحل نشسته ام و به نصیحت دریا گوش می کنم. می خواهم ترانه ای بنویسم، دفترم اوراق می شود. باد می وزد و دفترم اوراق می شود. حالا باید ترانه را روی لب هایم بنویسم. هم چنان باد می وزد و قافیه ها یکی یکی پراکنده می شوند. قافیه های سبک بال، مثل: پر. برمی خیزم در باد و قافیه ها را یکان یکان جمع می کنم و در جیب کاپشنم می گذارم . قافیه های تیر، پیر، دیر، سیر، شیر، هیر و ویر. قافیه های خسته، شکسته، نشسته. قافیه های باد، داد، یاد... برمی گردم نمی گذارم غروبم آواره شود، که بارانداز یادهای من اینجاست. به یاد می آورم که صد و پنجاه هزار سال پیش از تولد حضرت مسیح ، شخصی با خویشتن درد دل می کرده است. آب چشم غول های عظیم الجثه ای را به یاد می آورم که اسمشان وَزَنگل بوده است. مردمی که گوش و چشمشان روی سینه هاشان بوده. پیشتر از آن یاد حرف مادربزرگم می افتم که به قول حسین جان، که می گوید: پیرزنی که دامن سنجر گرفت، مادربزرگ ما بوده است. اوقات دست های مادربزرگم تلخ است. با دست های غمگین، گل قالی طرح هریس را نوازش می کند و زیر لب می گوید: دلم می سوزد برای عمویتان سهراب که در یک نزاع خانگی همین جا کشته شد، تا نوشدارو بیاورند روی دست پدرش جان داد. خونش روی این زمین ریخته است. مادربزرگم که به قول حسین جان پیرزنی است که دامن سنجر گرفت، می گوید: به خاطر آبروی خانوادگی مان اسم عمویتان قابیل را در سینه پنهان کنید. اگر کسی پرسید، بگو ما فقط یک عمو داشتیم، او هم اسمش هابیل است. صندلی ام را برمی دارم و در کوچه های لواسان قدم می زنم. باغ می وزد و درخت سیب قرآن می خواند. سرم را روی شانه ی دیوار متروکی می گذارم. با خودم می گویم: من سال ها پیش از این در این تن متولد شدم و سال هایی است که در این تن سکونت دارم. باید نگهبان ترانه هایم باشم . ترانه های من کودکند، گاهی ترانه هایم را شیر می دهم و بر عکس کشورم که بزرگ است، آن چنان که دیگر نمی توانم آن را بغل کنم، در آغوش بگیرم. تو هی می نویسی بیا، بیا، نمی آیم؛ خوب بلدی اشک مرا در بیاوری. یادت می آید، بچه بودیم و تو به اشک هایم سنگ می زدی. محبوبم، نمی آیم، نه می آیم و نه می گذارم که تو بروی. اگر ما نباشیم آینه ها تعطیل اند. نمی گذارم بروی. با همه ی ترانه هایم اطرافت دیوار بلندی می کشم. با واژه های سنگ و سیمان و آب، حصاری بتنی می سازم، هر چند دیواری را که عمویم فردوسی هزار سال پیش با بهترین مصالح زبانی کشیده، بلند و قرص و آباد است. بیا بمان، با هم دیوار واژه ها را تعمیرات کنیم. من در این تن ساکنم، مقیم این تنم، در این تن عشقی غلطان است. باد می وزد و سپیده دم نماز جماعت گندم زار است. پیرزنی که دامن سنجر گرفت، مادربزرگ من بود، می گوید: تن ما وطن ماست و بالعکس... 

يکشنبه 29/7/1386 - 19:42
پسندیدم 0
UserName