قطره های اشک. . .
توسط : عافی

 

خواستم بار دیگر بنویسم

:قلم نعره کشید . . .

کاغذ پاره شد . . .

افکارم در هم گردیدندو همه از من تقا ضای سکوت کردند

قلم می دانست که باید شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کنم

کا غذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو می شود و ....

افکارم می دانستند که در همی همانند زنجیری سودر گم می شوند

ومن خاموش سکوت را بر گزیدم اما . . .

چشمانم سکوت مرا با اشک یاری کردند و . . .

قطره های اشک دردو اندوه دل را مثل باران بهاری

ارمغان کویر گونه ها شدند . . . .

سه شنبه 17/7/1386 - 12:3
پسندیدم 0
UserName
x