با من حرف بزن...
توسط : heti_cc
با من حرف بزن...

کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن.

مرغ دریایی آواز خواند , کودک نشنید.

سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن.

رعد در آسمان پیچید , اما کودک گوش نداد.

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.

ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد.

کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده.

و یک زندگی متولد شد , اما کودک نفهمید.

کودک با ناامیدی گریست.

خدایا بامن در ارتباط باش. بگذار بدانم اینجایی.

بنابراین خدا پاییین آمد و کودک را لمس کرد.

ولی کودک , پروانه را کنار زد و رفت.

منبع: مجله ی موفقییت
دوشنبه 16/7/1386 - 22:18
پسندیدم 0
UserName