انتظار
توسط : vanhelcing

پيرمرد دعاي آخر نمازش را خواند . به نقش و نگارهاي جانماز خيره ماند و با خود فكر كرد . به بچه ها يش فكر كرد كه ازدواج كرده و براي خود زندگي مستقلي تشكيل داده بودند. به سفر حجي كه رفته بود فكر كرد. به همسرش كه اكنون در زير خروارها خاك سرد ،‌ آرميده بود. به سفرهايش به دور دنيا. به همه كارهايي كه روزي آرزوي انجامش را داشت . كار ديگري مانده كه انجام نداده باشد؟ نه . اكنون اماده مرگ بود. حضورش را حس مي كرد. لبخندي زد و منتظر آمدن مرگ شد . اتنظاري كه سي سال ديگر به طول انجاميد . در تمام آن سي سال پيرمرد كار ديگري جز انتظار نداشت

جمعه 30/6/1386 - 1:55
پسندیدم 0
UserName