عقاب...
توسط : jadval

مردی تخم عقابی پیدا كرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه‌ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان كارهایی را انجام داد كه مرغ ها می‌كردند؛ برای پیدا كردن كرم‌ها و حشرات زمین را می كند و قدقد می‌كرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، كمی در هوا پرواز می‌كرد. سال‌ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.
روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شكوه تمام، با یك حركت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می‌كرد.عقاب پیر بهت زده نگاهش كرد و پرسید: «این كیست؟» همسایه‌اش پاسخ داد: «این یك عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب مثل یك مرغ زندگی كرد و مثل یك مرغ مرد. زیرا فكر می كرد یك مرغ است.

پنج شنبه 29/6/1386 - 8:27
پسندیدم 0
UserName