آبی . . .
توسط : عافی
 

با تمام آبی آسمان می نویسم در دفتر بزرگ كهكشان . تا یادت برای همیشه بماند . از تو می نویسم. از خودم . از لحظات زندگی . لحظاتی كه بود . و امروز چه چیزی باقی مانده . یک دفتر بزرگ خط خطی شده . تمام خط نوشته هایش آبی ست . روزی آسمان تاریک  شد و دلش گرفت . آنقدر كه فریادی بلند كشید و نتوانست بغضش را نگاه دارد . بلند بلند گریست . درست مثل همان روز دلتنگی های من  بلند گریه می كردم . مثل همان روز دلتنگی آسمان گریستم . بلندِ بلند . و تمام شد . آبی آسمان قطره اشکی شده بود و پائین لغزید . آبی تمام شد و دیگر نتوانست ابرها را از جلوی صورتش بردارد . و چهره من هنوز نتوانسته ابرهایش را كنار بگذارد . آبی آن تمام شد . و قصه اش هنوز نا تمام مانده  . . .

پنج شنبه 29/6/1386 - 8:3
پسندیدم 0
UserName