حکایت از سعدی
توسط : یاكریم

سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش ديدم که عقل و کياستی و فهم و فراستی زايدالوصف داشت، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصيه ی او پيدا.

بالاى سرش ز هوشمندى

 

مى تافت ستاره بلندى

 

فی الجمله مقبول نظر افتاد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند  توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .

ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فايده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملک پرسيد که موجب خصمی اينان در حق تو چيست؟ گفت : در سايه ی دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.

 

توانم آن كه نيازارم اندرون كسى

 

حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است 

 

بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است

 

كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

 

شوربختان به آرزو خواهند

 

مقبلان را زوال نعمت و جاه

 

گر نبيند به روز شب پره چشم

 

چشمه آفتاب را چه گناه ؟

 

راست خواهى هزار چشم چنان

 

كور، بهتر كه آفتاب سياه

چهارشنبه 28/6/1386 - 14:57
پسندیدم 0
UserName