فصل نهم کتاب سینوهه - گريه آورترين واقعه جواني من ‏ (بخش چهارم)
توسط : mak_mahz
من به شتاب كاتبي آوردم و هر چه داشتم از سيم و مس و خانه حتي غلام خود را به (نفر نفر نفر) منتقل كردم و او سند ‏را كه در دو نسخه تنظيم شده بود گرفت و يكي را ضبط كرد و ديگري را به كاتب داد كه نزد قاضي بزرگ بگذارد و من ديدم ‏كه سند خود را در صندوقچه‌اي نهاد و گفت بسيار خوب من اكنون ميروم و تو فردا اينجا بيا  بعد سوار بر تخت رواني ‏گرديد و با غلامان خود رفت و من بخانه خويش برگشتم و اشياء خصوصي خود را جمع‌آوري نمودم تا وقتي كه صاحب خانه ‏جديد ميآيد بتواند خانه را تصرف كند. (كاپتا) كه ديد مشغول جمع‌آوري اشياء خود هستم گفت مگر قصد داري به مسافرت ‏بروي؟ گفتم نه من همه چيز خود و از جمله تو را بديگري داده‌ام و عنقريب شخصي خواهد آمد و اين خانه و تو را تصرف ‏خواهد كرد و بكوش كه وقتي نزد او كار ميكني كمتر دزدي نمائي زيرا ممكن است كه او بيرحم‌تر از من باشد و تو را ‏بشدت چوب بزند. (كاپتا) مقابل من سجده كرد و گفت اي ارباب من قلب سالخورده من تو را دوست ميدارد و مرا از خود ‏نران زيرا من نميتوانم نزد ارباب ديگر كار كنم درست است كه من از تو چيزهائي دزديدم ولي هرگز بيش از ميزان انصاف ‏سرقت نكردم و در ساعات گرم روز كه تو در خانه استراحت ميكردي من در كوچه‌هاي طبس مدح تو را ميخواندم و بهمه ‏ميگفتم (سينوهه) ارباب من بزرگترين طبيب مصر است در صورتيكه غلامان ديگر پيوسته در پشت سر ارباب خود نفرين ‏ميكردند و مرگ وي را از خدايان ميخواستند. از اين حرفها قلبم اندوهگين شد و دست روي شانه او گذاشتم و گفتم ‏‏(كاپتا) برخيز. كمتر اتفاق مي‌افتاد كه من غلام خود را باسم (كاپتا) بخوانم زيرا ميترسيدم كه وي تصور نمايد كه هم وزن ‏من است واغلب او را بنام تمساح يا دزد يا احمق صدا ميكردم. وقتي غلام اسم خود را شنيد بگريه در آمد و پاهاي مرا ‏روي سر خود نهاد و گفت ارباب جوانمردم مرا بيرون نكن و راضي مشو كه غلام پير تو را ديگران چوب بزنند و سنگ بر ‏فرقش بكوبند و اغذيه گنديده را كه بايد در رودخانه بريزند باو بخورانند. با اين كه دلم مي‌سوخت عصاي خود را (ولي نه با ‏شدت) پشت او كوبيدم و گفتم اي تمساح برخيز و اين قدر زاري نكن و اگر مي‌بيني من تو را از خود درو ميكنم براي اين ‏است كه ديگر نميتوانم بتو غذا بدهم زيرا همه چيز خود را بديگري واگذار كرده‌ام و گريه تو بدون فايده است. كاپتا برخاست ‏و بعلامت عزا دست خود را بلند كرد و گفت امروز يكي از روزهاي شوم مصر است.‏
سه شنبه 27/6/1386 - 13:11
پسندیدم 0
UserName