بگذار بروم
توسط : jadval

بگذار بروم 
 

- یا الله .... یا الله .
زن نگاهی به در کرد . در نیمه باز بود . صدای مرد بود که پشت سر هم یا الله می گفت . زن به مشمای قرص های مرد روی طاقچه نگاه کرد . باز یادش رفته بود . روسری گلدار سفیدش را از روی پشتی برداشت و روی سرش انداخت . چشمانش را بست . لب پایینش را به دندان گرفت . آب دهانش را قورت داد و گفت : بفرمایید آقا جواد .
مرد سرش را زیر انداخته بود . در را کامل باز کرد و آمد تو . گفت : شیرین خانوم مادر گفتن این جایین . نمی خوام مزاحم بشم . فقط اومدم حلالیت بطلبم .
زن دستی به روسریش کشید . پنجشنبه ی این هفته سال مادرش بود . باید آرد نان سنگک بخرد . حلوای پارسال خیلی خوب نشده بود .
مرد تک سرفه ای کرد و گفت : دارم می رم جبهه . با پسر حاج احمد هفته ی پیش ثبت نام کردیم .
می دونم باید زودتر بهتون می گفتم ولی گفتم اگه بدونین شاید .... .
زن نگاهی به مرد کرد . چشمانش دوباره مثل 23 سال پیش شده بود . از چهره اش فقط چشمانش مثل قبل بود . ریشش سفید شده بود . گوشه ی ابرویش زخم کهنه ای داشت . پوست لبانش را باز هم کنده بود .
مرد یک قدم جلوتر آمد و گفت : به خدا برگردم عروسی رو می گیرم . شما فقط دعا کنید .
زن به سمت طاقچه رفت . مشمای قرص ها را برداشت . قرص ها را از مشماء درآورد . لیوان مرد کنار مشماء بود . زن لیوان را پر آب کرد و با قرص ها به سمت مرد گرفت و گفت : بیا آقا جواد . قرصات .
مرد چشمانش را بست . دست راستش را روی گیجگاهش گذاشت . زن لیوان را روی طاقچه گذاشت . دوباره شروع کرده بود . مرد دستش را مشت کرد و محکم به سرش کوبید . کوبید . کوبید . گونه های زن خیس شد . مرد چشمانش را باز کرد و رو به زن کرد و گفت : به خدا دیوونه نیستم . مرتضی خودش گفت میآد دنبالم . دیشب اومد . دلم نیومد بدون خداحافظی ازت برم .
زن با دست راست اشک را از روی گونه هایش پاک کرد . چند سالی می شد که اسم پسر حاج احمد را روی کوچه گذاشته بودند : شهید مرتضی اسدی .
مرد به سمت طاقچه رفت . لیوان را برداشت . گفت : مرتضی نباید می رفت . گفتم خطرناکه مرتضی نرو . نگاهم نکرد و گفت : جنگه پسر . جنگ . خطر چیه . دوس داری ناموستو بگیرن ؟! وقتی دیدم داره می ره جلو . بی سیم زدم به حاجی . نبودن. هیچکی نبود . همه مرده بودن . مرتضی بند پوتین هاشو سفت کرد گفت پل و بگیرن کارمون تمومه . نگاش نکردم . فقط بند پوتین هامو سفت کردم .
زن به سمت مرد آمد . لیوان هنوز دست مرد بود . قرص ها را به سمت مرد گرفت و گفت : بخور آقا جواد . می دونم . به خدا همه رو می دونم .
مرد لیوان را به زمین پرت کرد و گفت : چی می دونی ؟! هیچی ! هیچکی هیچی نمی دونه ! همه رو کشته بودن . گفتم نریم . مرتضی زد تو گوشم .
زن خم شد و لیوان شکسته را جمع کرد . دستش برید .
مرد خم شد . کنار زن روی شیشه ها نشست . زن گوشه لبش را گاز گرفت . دهانش شور شد . مرد سرش را میان دستانش گرفت و گفت : کاش با مرتضی رفته بودم . نه ؟!؟ 
مرد  گفت : می خوام برگردم . اون جا راحت ترم .
دهان زن شورتر شد . مرد دستان زن را گرفت و گفت : به خدا تو آسایشگاه راحت ترم . بذار برم !
زن گریه نکرد . طعم گس خون دیگر اذیتش نمی کرد . سرش را تکان داد . مرد دست زن را بوسید .

سه شنبه 27/6/1386 - 11:42
پسندیدم 0
UserName