یک لبخند
توسط : jadval
کودکی شنید که مادرش برادری برای او زائیده ، امروز هم به او اجازه داده اند که همراه پدرش برود و نوزاد را ببیند . وزن و ساعت و روز تولد بچه را بر قطعه مقوائی نوشته و بر بازوی بچه آویخته بودند . کوچولو به دقت نگاه کرد و سپس تو گوش پدرش گفت : بابا بابا نگاه کن ، چه جالب یادشان رفته است که برچسب قیمتش رو بکنند !!


هوشنگ کوچولو در حیاط ایستاده و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرده و با صدای بلند می گفت : خدایا از در لطف و مرحمت مرا صاحب دوچرخه ای کن .
مادرش به او پرخاش کرد که : چرا اینقدر داد می زنی ؟
خدا که کر نیست !! یواش هم که بگوئی می فهمد .
هوشنگ گفت : آخر مقصودم این است که پدرم هم بفهمد !! 
سه شنبه 27/6/1386 - 11:29
پسندیدم 0
UserName