جوان گرفتار
توسط : یاكریم
به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) خبر رسيد كه جوانى از مسلمانان در حال جان كندن است حضرت بى درنگ كنار بسترش آمده ، او را تلقين نمود و فرمود: بگو : « لا اله الا الله » اما زبان او گرفت و نتوانست اين جمله را بگويد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) آن را چند بار براى او تكرار كرد، اما همچنان زبانش بند آمده بود و توانايى گفتن آن جمله را نداشت .

پيامبر (صلى الله عليه وآله) به حاضران فرمود: آيا اين جوان مادر دارد؟

يكى از بانوانى كه در آن جا بود، گفت : آرى ، من مادرش هستم .

پيامبر فرمود: آيا تو از پسرت ناراضى هستى ؟

مادر گفت : آرى ، حدود شش سال است كه با او سخن نگفته ام.

پيامبر فرمود: آيا اكنون از پسرت راضى مى شوى ؟

مادر گفت : خداوند به رضاى تو اى رسول خدا از او راضى گردد آن گاه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله) به جوان فرمود: بگو : « لا اله الا الله » اين جا بود كه جوان زبانش باز شد و با كمال صراحت اين جمله را بر زبان آورد.

پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: حال چه مى بينى ؟

جوان گفت : مرد سياه چهره زشت رويى را مى نگرم كه لباس چركين بر تن دارد و بوى تعفن از او به مشام مى رسد، بالاى سر من آمده تا محل عبور نفسم را در حلقم بگيرد و مرا خفه كند.

پيامبر فرمود: بگو : « يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير، اقبل منى اليسير و اعف عنى الكثير انك اءنت الغفور الرحيم »  اى خداوندى كه عمل اندك را مى پذيرى و از گناه بسيار مى گذرى ، از من عمل نيك اندك را بپذير و گناه بسيارم را ببخش ، همانا تو آمرزنده مهربان هستى .

جوان اين دعا را خواند. پيامبر فرمود: ببين چه مى بينى ؟

جوان گفت : مى بينم كه آن شخص بد و بو و سياه چهره از كنارم رفت و به جاى او مردى زيبا و خوش بو و خوش لباس به بالين من آمده است .

پيامبر فرمود: اين دعا را تكرار كن . جوان آن را تكرار كرد. آن گاه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: حال چه مى بينى ؟

جوان گفت : آن جوان خوش سيما را مى بينم كه از من پرستارى مى كند و اين جمله را گفت و از دنيا رفت .
سه شنبه 27/6/1386 - 10:43
پسندیدم 0
UserName