شعر جرس کاروان از استاد شهريار
توسط : هادی
 

جرس کاروان

از زندگانيم گله دارد جوانيم

شرمنده ي جواني از اين زندگانيم

دور از کنار مادر و ياران مهربان

زال زمانه کُشت به نامهربانيم

دارم هواي صحبت ياران رفته را

ياري کن اي اجل ! که به ياران رسانيم

پرواي پنج روز جهان کي کنم که عشق

داده نويد زندگي جاودانيم

چون يوسفم به چاهِ بيابانِ غم اسير

وز دور مژده ي جرس کاروانيم

يکشب کمند گيسوي ابريشمين بتاب

اي ماه ! اگر ز چاه به در مي کشانيم

گوش زمين به ناله ي من نيست آشنا

من طاير شکسته پَرِ آسمانيم

گيرم که آب و دانه دريغم نداشتند

چون مي کنند با غمِ بي همزبانيم

گفتي که آتشم بنشاني ولي چه سود

برخاستي که بر سر آتش نشانيم

در خواب زنده ام که تو مي خوانيم به خويش

بيداريم مباد که ديگر نرانيم

شمعم گريست زار به بالين که شهريار

من نيز چون تو همدم سوزِ نهانيم

دوشنبه 26/6/1386 - 15:19
پسندیدم 0
UserName