فصل هشتم کتاب سینوهه - من پزشك فقرا شدم (بخش ششم)
توسط : mak_mahz
وقتي كف اطاق با سبوها و پيمانه‌هاي شكسته مفروش شد و زن و مرد طوري بيخود گرديدند كه ديگر كسي نميتوانست ‏نه صحبت كند و نه بشنود نوازندگان دست از نوازندگي كشيدند و غلامان وارد شدند تا اين كه اربابان مست خود را به ‏خانه‌هاي آنها ببرند. آنوقت (نفر نفر نفر) نزد من آمد و مرا از تالار جشن باطاق ديگر برد و در كنار خود نشانيد و من از او ‏پرسيدم كه آيا اين خانه بتو تعلق دارد؟ زن گفت بلي اين خانه مال من است گفتم از اين قرار تو خيلي توانگر هستي زن ‏گفت در طبس هيچ يك از زنهائي كه حاضرند با مردها معاشقه‌ نمايند بقدر من ثروت ندارند. بعد دست مرا نوازش كرد و ‏گفت براي چه آنروز كه بتو گفتم بخانه من بيائي نيامدي؟ گفتم در آن روز من از تو ترسيدم براي اينكه كودك بودم. (نفر نفر ‏نفر) گفت و لابد بعد از اينكه مرد شدي با زن‌هاي زياد معاشقه كردي و هر شب به خانه‌هاي عياشي ميرفتي؟ گفتم آري ‏هر شب به خانه‌هاي عياشي ميرفتم ولي تا اين لحظه كه من در كنار تو نشسته‌ام هيچ زن، خواهر من نشده است. (نفر ‏نفر نفر) گفت دروغ ميگوئي و چگونه ممكن است مردي هر شب به خانه‌هاي عياشي برود و زن‌هاي آن منازل خواهر او ‏نشوند. گفتم هر دفعه كه يكي از زن‌هاي اين نوع منازل بطرف من مي‌آمدند من بياد تو ميافتادم و همين كه قيافه تو را از ‏نظر ميگذرانيدم مي‌فهميدم كه ديگر آن زن در نظرم جلوه ندارد. (نفر نفر نفر) گفت اگر تو دروغ بگوئي هر گاه روزي من ‏خواهر تو بشوم باين موضوع پي خواهم برد و خواهم دانست كه بمن دروغ گفته‌اي. گفتم من دروغ نميگويم و هرگز دروغ ‏نگفته‌ام (نفر نفر نفر) پرسيد اكنون چه مي‌خواهي بكني؟ گفتم تا امروز من به خدايان عقيده نداشتم و اعتقاد به خدايان ‏را جزو موهومات ميدانستم و اكنون ميروم و در تمام معبدها، بشكرانه اينكه خدايان مرا بتو رسانيدند و تو را ديدم قرباني ‏مي‌نمايم و بعد عطر خريداري ميكنم و درب خانه تو را با عطر خواهم آلود تا اينكه وقتي از منزل بيرون ميروي بوي عطر به ‏مشام تو برسد و گل از درخت‌ها و بوته‌ها خواهم كند تا اينكه وقتي از خانه خارج ميشوي زير پاي تو بريزم. زن گفت اين ‏كار را نكن زيرا در نظر من جلوه ندارد چون من هم داراي عطر هستم و هم گل و محتاج عطر و گل تو نمي‌‌باشم و اگر ميل ‏داري كه من خواهر تو بشوم بيا كه بباغ برويم تا اينكه من براي تو داستاني نقل كنم. گفتم (نفر نفر نفر) من تو را ‏ميخواهم نه داستان تو را. زن گفت اگر مرا مي‌خواهي بايد داستان مرا گوش كني و من چون ممكن است رضايت بدهم ‏كه امشب با تو تفريح كنم ميل دارم كه باتفاق غذا بخوريم آنوقت بباغ رفتيم و من كه بوي گل‌هاي اقاقيا را استشمام ‏كردم طوري بوجد آمدم كه ميخواستم (نفر نفر نفر) را در بغل بگيرم ولي مرا از خود دور كرد و گفت اول داستان مرا گوش ‏كن. نور ماه بر استخر باغ ميتابيد و گل‌هاي نيلوفر سطح استخر بر اثر شب دهان بستند و مرغ‌هاي شب شروع به ‏خوانندگي كردند. بر حسب امر زن، غلامي براي ما يك مرغابي بريان و آشاميدني آورد و ما شروع به خوردن و نوشيدن ‏كرديم و هر دفعه كه من ميخواستم (نفر نفر نفر) را در بر بگيرم او مي‌گفت صبر كن و اول داستان مرا بشنو و بعد اگر آنچه ‏گفتم پسنديدي من خواهر تو خواهم شد. ولي باز هيجان جواني مرا وادار ميكرد كه او را در بر بگيرم و مانع از اين شوم كه ‏داستان خود را بگويد و باو گفتم (نفر نفر نفر) آيا ممكن است كه من در اين شب در اين نور ماه بتوانم سر تراشيده تو را ‏ببينم. زن گفت وقتي تو موافقت كردي كه من خواهر تو بشوم من موي عاريه خود را از سر بر خواهم داشت و اجازه ‏ميدهم كه تو سر تراشيده مرا نوازش كني. (با اينكه تكرار توضيحات در اين كتاب از طرف مترجم خوب نيست و خواننده را ‏ممكن است متنفر كند بايد بگويم كه در چهار هزار سال قبل از اين در كشور مصر زن‌هاي اشراف سر را مي‌تراشيدند و ‏موي عاريه ميگذاشتند و يكي از بزرگترين موفقيت‌هاي يك مرد نزد يك زن اين بود كه بتواند سر تراشيده وي را ببيند و ‏نوازش كند – مترجم).‏
دوشنبه 26/6/1386 - 15:8
پسندیدم 0
UserName