فصل هشتم کتاب سینوهه - من پزشك فقرا شدم (بخش پنجم)
توسط : mak_mahz
‏(توتمس) گفت اين زن، صاحب خانه است و اين جشن را بافتخار خدائي كه مراد ميدهد اقامه كرده تا اين كه زن‌هائي كه ‏شوهر ندارند بتوانند در اين جشن از خدا بخواهند كه بآنها شوهر بدهد و آنهائي كه شوهر دارند و آرزو كنند كه ‏شوهرهائي ثروتمندتر نصيبشان گردد. گفتم (توتمس) من اين زن را ديده‌ام و او را ميشناسم آيا اين زن (نفر نفر نفر) ‏نيست؟ (توتمس) گفت بلي گفتم هنگامي كه من در دارالحيات بودم يك مرتبه اين زن آنجا آمد و با من صحبت كرد. (نفر ‏نفر نفر) بما نزديك شد و بهر دو تبسم كرد و من با شگفت دريافتم با اينكه دهان او تبسم ميكند چشمهاي او نمي‌خندد و ‏‏(نفر نفر نفر) دست را روي دست (توتمس) گذاشت و اشاره به يكي از ديوارهاي اطاق كرد و گفت من از تو كه اين ‏ديوارها را نقاشي كرده‌اي خيلي راضي هستم آيا مزد تو را داده‌اند؟ (توتمس) گفت بلي من مزد خود را دريافت كردم و ‏بعد چشمهاي زن متوجه من گرديد و متوجه شدم كه مرا نمي‌شناسد و خود را معرفي كردم و گفتم من (سينوهه) طبيب ‏هستم و زن گفت من يك نفر را بنام (سينوهه) مي‌شناسم كه در دارالحيات تحصيل مي‌كرد. گفتم من همان سينوهه ‏مي‌باشم زن چشم‌هاي خود را بصورت من دوخت و گفت دروغ ميگوئي و تو (سينوهه) نيستي براي اينكه (سينوهه) ‏پسري جوان بود كه در صورت او چين وجود نداشت و من اينك مي‌بينم كه وسط دو ابروي تو چين وجود دارد و سينوهه ‏صورتي زيبا داشت ولي تو داراي قيافه‌اي پژمرده هستي. گفتم (نفر نفر نفر) من همان (سينوهه) هستم و اگر باور ‏نمي‌كني من يك دليل بتو ارائه ميدهم كه در هويت من ترديد نداشته باشي و آن دليل عبارت از انگشتري است كه در ‏دارالحيات بمن دادي. آنگاه انگشتر را كه در انگشت داشتم باو نشان دادم و گفتم چون تو از من نفرت‌داري انگشتر خود را ‏بگير كه ديگر يادگار تو نزد من نباشد و من ميروم و هرگز به خانه تو نخواهم آمد. (نفر نفر نفر) گفت انگشتر مرا نگهدار زيرا ‏اين انگشتر براي تو گرانبهاست چون كمتر اتفاق مي‌افتد كه من به كسي هديه‌اي بدهم و از اينجا هم نرو و بعد از اينكه ‏ميهمانان من رفتند من با تو صحبت خواهم كرد. آنوقت من به يكي از غلامان اشاره كردم كه در پيمانه من آشاميدني ‏بريزد و آنچه كه وي بمن داد لذيذترين آشاميدني بود كه خورده بودم زيرا ميدانستم كه (نفر نفر نفر) مرا دوست ميدارد و ‏اگر از من نفرت ميداشت بمن نميگفت كه تا خاتمه جشن در منزل او بمانم. بعضي از ميهمانان بر اثر افراط در نوشيدن ‏آشاميدني گرفتار تهوع ميشدند و غلامان ظروفي را به آنها ميدادند كه در آن استفراغ كنند. حتي (توتمس) هم بر اثر ‏افراط در آشاميدني دچار تهوع شد و اختيار از دست داد ولي در آن جشن دو نفر در صرف آشاميدني امساك كردند يكي ‏زن ميزبان و ديگري من كه آرزو داشتم كه با وي صحبت كنم.‏
دوشنبه 26/6/1386 - 15:7
پسندیدم 0
UserName