فصل هشتم کتاب سینوهه - من پزشك فقرا شدم (بخش چهارم)
توسط : mak_mahz
بعد از اينكه لقمه‌اي از نان و ماهي شور مي‌خوردم از اطاق خواب به مطب خود ميرفتم و فقرا براي درمان دردهاي خود ‏بمن مراجعه مي‌نمودند و فرزندان بعضي از زن‌ها بقدري ضعيف بودند كه من غلام خود را ميفرستادم كه براي آنها گوشت ‏و ميوه خريداري كند و به آنها بدهد. اگر اين هزينه‌هاي بي‌فايده را نميكردم مي‌توانستم ثروتمند شوم ولي هر چه بدست ‏ميآوردم به مصرف دادن اعانه به فقرا ميرسيد. يك روز (توتمس) به ‏مطب من آمد و گفت سينوهه امروز در منزل يكي از اشراف جشن اقامه مي‌شود و از چند نفر از هنرمندان دعوت كرده‌اند ‏كه به آنجا بروند و وقتي از من دعوت نمودند من گفتم كه باتفاق (سينوهه) در مجلس جشن حضور بهم خواهم رسانيد. ‏پرسيدم كه اين شخص كه ضيافت ميدهد كيست؟ وي در جواب گفت كه او يك زن مي‌باشد ولي زني است بسيار ‏ثروتمند كه مي‌تواند حلقه‌هاي طلا را مانند حلقه‌هاي مس خرج نمايد (حلقه‌هاي طلا و نقره و مس مثل پول‌هاي رايج ‏امروز وسيله معامله بود – مترجم). هر دو خود را تطهير كرديم و من و او عطر به بدن ماليديم و بطرف خانه‌اي كه (توتمس) ‏مي‌گفت روان شديم و هنوز به خانه نرسيده بوديم كه صداي موسيقي به گوش ما رسيد و بوي عطر شامه را نوازش داد. ‏وقتي وارد خانه شديم قدم به تالاري وسيع گذاشتيم و من ديدم كه در آن تالار عده‌اي كثير از زيباترين زن‌هاي طبس ‏حضور دارند و بعضي از آنها داراي شوهر مي‌باشند و برخي بيوه بشمار ميآيند. مردهاي جوان و پير نيز حضور داشتند و بالاي تالار عكس خداي مراد دادن، كه سرش شبيه به گربه است نقش شده بود. غلام‌ها در تالار با سبوهاي پر از آشاميدني حركت ميكردند و در پيمانه‌ها ميريختند و ‏بقدري گل روي زمين ريخته بودند كه كف اطاق ديده نمي‌شد
دوشنبه 26/6/1386 - 15:7
پسندیدم 0
UserName