حكايت نمك خوردن و حرمت صاحب نمك
توسط : mostafa2_gh
 

( إِن تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُم سَيِّئاتِكُم وَ نُدْخِلْكُم
مُدْخَلا كَريماً 
).

« اگر از گناهان بزرگى كه از آن « ها » نهى شده ايد دورى گزينيد ، بديهاى شما را از شما مى زدائيم و شما را در جايگاهى ارجمند در مى آوريم » نساء۳۱

يعقوب ليث ، چهره ى پرآوازه ى سيستان و پايه گذار انقلابى رهايى بخش بر ضدّ حكومت خونخوار و ظالم و ستمكار عباسى ، در ابتداى جوانى روى گرزاده اى بيش نبود .

مدتى به كار روى گرى مشغول بود و پاداش كارش را سخاوتمندانه با جوانان هم سن و سالش مى خورد .

سخاوت و شجاعت و آزادمنشى او ، عامل گرد آمدن جوانانى متهور و سخت كوش به گرد او شد .

با دست برداشتن از روى گرى ، همراه جوانان مجذوبش به شغلى ديگر روى آورد . از آن شغل هم روى گردان شد و بنا گذاشت همراه يارانش دستبردى به خزانه ى اموال امير سيستان بزند . از آنجا كه خزانه در حفاظت نيرويى كارآمد قرار داشت و دستبرد به آن به آسانى ممكن نبود ، بنا گذاشتند از بيرون شهر با كندن كانالى تا زير كف خزانه به اموال امير دست يابند و با شتاب و سرعت همه را تصرف كنند .

كندن كانال شش ماه به طول انجاميد . عاقبت نيمه شبى با سوراخ كردن كف خزانه وارد خزانه شدند و همه ى طلا و نقره و جواهرات قيمتى و درهم و دينار را به صورتى كه مأموران بيرون خزانه نفهمند در كيسه هاى متعددى جمع كردند و آماده ى بردن اموال از راه كانال به بيرون شهر بودند كه يعقوب در تاريكى نيمه شب چشمش به چيزى گوهر مانند افتاد كه درخشندگى خاصّى داشت . از آنجا كه تاريكى شديد مانع شناخت آن بود ، با زبانش عنصر بدست آمده را امتحان كرد و يافت كه قطعه اى نمك بلورين است ، به تمام همراهانش دستور داد اموال را بگذاريد و از راه كانال به طرف بيرون شهر حركت كنيد .

جوانان مطيع او با دست خالى به بيرون شهر آمدند و علّت اين كار را از يعقوب جويا شدند . يعقوب گفت : با اين كه پس از شش ماه زحمت مداوم ، خود را به خزانه رسانديم و اقتضا داشت همه ى اموال گرد آمده در خزانه را تصرف كنيم ، ولى من با چشيدن نمك امير سيستان ، از مردانگى و انصاف دور ديدم كه اموال او را به غارت بريم !!

مأموران حفاظت ، پس از باز كردن درِ خزانه ، از ديدن وضع خزانه و كانالى كه با مهارت هر چه تمامتر زده شده بود ، و به ويژه از بجا ماندن اموال و طلا و نقره و درهم و دينار شگفت زده شدند و جريان امر را به امير سيستان گزارش دادند . امير دستور داد جارچيان در شهر آواز بردارند كه دزد خزانه هر كه هست ، خود را به امير بشناساند تا از لطف و احسان امير بهره مند شود .

يعقوب بدون دغدغه ى خاطر خود را به امير سيستان معرفى كرد و از اين كه نمك خورده و نمكدان شكستن را دور از مردانگى و انصاف ديده ، داد سخن داد .

امير سيستان از بودن چنين جوان شجاع ، پركار ، باانصاف و داراى صفت مردانگى بسيار خوشحال شد و او را به منصب باارزش امارت لشكر سيستان برگزيد و يعقوب از همانجا راه ترقى و كمال را تا درگير شدن با حكومت عباسيان آلوده براى نجات مظلومان پيمود 

دوشنبه 26/6/1386 - 12:58
پسندیدم 0
UserName
x