کرامات شیخ رجبعلی خیاط
توسط : ZohooreYar

 

دعاگو

یکی ازنزدیکان شیخ می گوید: فرزندم تصادف کرده ودربیمارستان بستری بود. نزدجناب شیخ رفتم وناراحتی خودرابیان کردم. فرمود: نگران نباش، گوسفندی بخروچهل نفرازکارگران میدان راجمع کن وبرایشان آبگوشت درست کن. یک روضه خوان هم دعوت کن تا دعا کند. وقتی آن چهل نفرآمین گفتند، بچه توخوب می شود وروزبعد به خانه می آید. این مسأله رابه دیگران هم بازگومی کند وهمه ازاین طریق حاجت می گیرند. 

قالیچه آتشین

شخصی درمجلسی مشغول سحروجادو بود. فرزند شیخ درآن مجلس حضورداشت وجلو کاراوراگرفت به گونه ای که نتوانست کاری انجام دهد. جادوگرسرانجام فهمید کارازکجاعیب کرده است. بااصرارازاو می خواهد که راه امرارمعاش اورانبندد، سپس قالیچه ای گرانبها به او هدیه می دهد. آن راکه به خانه می برد مرحوم شیخ به او می گوید: این راچه کسی به توداده است که ازآن دود و آتش بیرون می آید؟ زود باش این رابرگردان. 

خدای عیب پوش

یکی ازدوستان شیخ به قصد زیارت ایشان ازمنزل خارج می شود. دربین راه اندیشه گناهی به سرش می زند. به منزل شیخ که می رسد ومی نشیند، شیخ می گوید: فلانی! درچهره تو چیزی می بینم. آن شخص دردل می گوید:«یاستارالعیوب!» شیخ می خندد ومی گوید: چه کارکردی که آنچه می دیدم ناپدیدشد؟

دوشنبه 12/6/1386 - 19:22
پسندیدم 0
UserName