ناخودآگاه
توسط : zebayeman

هوا صاف بود و زلال ، آري ، لطافت پوست ملايم تنفس هاي خدا را احساس مي كردم . وقتي تبسم خورشيد را ديدم ، وقتي عشوه هاي پنهاني ماه را از پشت حرير سپيدش ديدم ، وقتي چشمك ستارگان را ديدم ، وقتي عاشق شدن دريا را ديدم و.... و هنگامي كه اشك حسرت را بر گونه هاي ابر ديدم كه خود نمايي مي كرد ، حس غريبي من را در آغوش فشرد و ناخودآگاه چنگي بر آبشار گيسوان طلايي خورشيد زدم و در سكوت طولاني خود غرق شدم . كاش عشقم را از چشمانم درك مي كردي ، آن گاه كلمات را آتش مي زدم .

نظر ....

دوشنبه 12/6/1386 - 13:56
پسندیدم 0
UserName