هگل
توسط : karada
یک توضیح خیلی کوچک: طرف شدن با دنیای فلاسفه کار آسانی نیست. شاید اگر فقط یک جمله از سوی آنها شنیده باشیم برایمان کافی باشد... من هم فقط یک جمله نقل و قول می کنم... باقی احوالات ذهن پریشان انسانهاست...
هیچ کسی در کافه نبود الّا دو مرد که یکی پیر بود و آن یکی میانسال. مرد میانسال همان طور که به دود سیگارش نگاه می کرد به پیرمرد خیره شده بود و پیرمرد فارق از محیط پیرامونش در عالم دیگری سیر می کرد. دو فنجان قهوه گرم روی میز بود... کسی قهوه نمی خورد...
مرد میانسال پرسید: حالت خوبه؟...
و پیرمرد سری تکان داد و گفت: نه فکر نمی کنم...
صدایش کمی می لرزید...
مرد میانسال دوباره پرسید: موضوع چیه؟... چیزی شده؟
پیرمرد نگاهش به نقطه ای نامعلوم بود و فقط انگار می خواست در عالم خودش باشد... مرد میانسال لجوجانه گفت: اتفاقی افتاده؟
- نمی دونم... نمی دونم... حس می کنم دارم از این دنیا جدا می شوم... انگار دارم می رم... تماسمو با دنیا دارم از دست می دم...
مرد میانسال ته سیگارش را خاموش کرد و با سیگار پیچ شروع به پیچیدن سیگار تازه ای کرد...
پیرمرد هنوز هم یک نقطه را نگاه می کرد... ادامه داد: تا حالا اون آهنگ معروف رو از گوستاو مالِر شنیدی؟!
I Have Lost Track of theWorld ؟
مرد میانسال همانطور که با لبش کاغذ سیگار را برای چسباندن خیس می کرد گفت: نه!.. و این نه گفتنش خیلی نامفهوم بود...
پیرمرد بی توجه ادامه داد: اون یکی از زیباترین و غم انگیز ترین آهنگ هاییه که تا به حال شنیدم... واقعاً یکی از غم انگیز ترین... آه... حس می کنم دارم می شنومش... گوش بده...
و دستش را کنار گوشش گذاشت... بی آنکه جهت نگاهش را عوض کند با دقت تمام گوش داد...
مرد میانسال سیگارش را با کبریت روشن کرد و دودی بیرون فرستاد...
پیرمرد گفت: می شنوی؟... گوش کن!...
مرد میانسال دستش را به کنار گوشش گذاشت و گوش داد...
صدا غم انگیز بود... عضلات صورت پیرمرد می لرزید و چشم هایش می پرید... یک قطره اشک از چشمش روی صورتش دوید و به زیر گلویش رفت...
صدا کمی ضعیف شد... پیرمرد کمی اخم کرد و گفت: آه... چه حیف شد... رفت... !! شنیدی؟!
مرد میانسال گفت: فکر می کنم که شنیدم...
پیرمرد گفت: غمناک بود... انگار برای چند ثانیه اومد و رفت... چه حیف که رفت... آه راستی ما الان کجاییم؟!
- نشستیم تو کافه...
- آها... توی کافه...
پیرمرد خندید... خیلی ضعیف و کمرنگ...
مرد میانسال پک عمیقی به سیگارش زد و با حالتی جدی گفت: هگل... در جهانبینی خودش... به... دید جدیدی... از تعریف اشیاء... بر اساس اضداد رسید...
مرد میانسال کلماتش را با مکث زیاد و شمرده شمرده بیان کرده بود...
پیرمرد که انگار تازه متوجه محیط اطراف شده بود همان اندازه آرام پرسید: من نمی فهمم... داری... چی... می گی... می تونی به من ... یه کمی بیشتر ... یه کم بیشتر... توضیح بدی...
مرد میانسال مغمومانه گفت: نه ... متاسفانه نمی تونم...
پیرمرد گفت: یه چیزایی می فهمم... بیا... بیا یه کاری کنیم... فرض کن که... این قهوه ها که روی میز داریم...  یه خورده فکر کن... تضاد دارند... هم کوچکترند... هم... مزه هاشون ... متفاوته...
مرد میانسال با بی علاقگی گفت: خیلی خب ... فرض می کنیم...
- حالا می شه... با همین ها در زندگی... جشن گرفت... نمی شه؟... مثل آدم های پولدار... مگه نگفتی با ... با... (به سختی حرف می زد) ... با اضدادشون تعریف می شن؟؟
مرد میانسال فنجان قهوه را بالا آورد و گفت: من فقط به یک فنجان قهوه فکر می کنم... نه ضدش...
پیرمرد گفت: می دونی ... اشکال کارت در کجاست؟...
- ...
- اشکال کارت... اوه... ولش کن... این قهوه چقدر بدمزه است...
مرد میانسال در تایید حرف پیرمرد صورتش را مچاله کرد و گفت: آره واقعاً... واقعاً که بدمزه است...
- افتضاحه!
- افتضاح!!
- دوست داشتی کجا بودی؟...
پیرمرد گفت: نمی دونم... شاید... شاید... یه جایی... دور از دنیا... دور... خیلی دور...
فنجانها را به سوی دهانها بردند و هر کدام جرعه ای نوشیدند...
مرد میانسال گفت: عالی... عالیه!
پیرمرد در تایید او ادامه داد: آه... آره... ببینم؟... تو کار دیگه ای... نداری؟... فقط قهوه... در کنارش سیگار؟؟... گشنه نیستی؟
- ولی ما که همین یک ساعت پیش نهار خوردیم...
پیرمرد متعجب شد: واقعاً... همین... یک ساعت پیش؟... اوه خدای من... چقدر می خوایم اینجا بمونیم؟
- ده دقیقه... و تقریباً هم داره تموم می شه...
پیرمرد غمگینانه گفت: اوه نه... درست نیست... بگو که درست نیست...
- چی درست نیست؟!
پیرمرد گفت: مهم نیست... من احتیاج دارم که یه کمی بخوابم... لطفاً وقتی استراحتمون تموم شد صدام کن... حالم چندان خوب نیست... حس می کنم که... دارم... از مسیر جهان... بیرون می رم... اینجا نیستم...
- ولی احتمالا بیشتر از یک و نیم دقیقه برای خوابیدن وقت نداری...
پیرمرد چشمهایش را بست... مرد میانسال صدایش کرد... پیرمرد اما جواب نمی داد... آرام خوابیده بود...انگار روحش دوباره می خواست از محیط اطراف جدا شود... چشمانش را آرام بسته بود...
مرد میانسال سرش را کمی پایین آورد و خاکستر سیگار را توی جاسیگاری ریخت... کمی پیرمرد را نگاه کرد... او هم چشمهایش را بست... دوباره صدای غمگین موسیقی می آمد...
دوشنبه 12/6/1386 - 12:24
پسندیدم 0
UserName