زمستان را در اتاقی به طناب آویخته ام. انگار که چهار فصل سالزمستان خواهد بود
توسط : karada2
زمستان را در اتاقی به طناب آویخته ام. انگار که چهار فصل سال زمستان خواهد بود
هوای پریدن تا آن سر دنیا...تا برف ترین برف...بالا ترینبالا...
نه! گفتم " تا" نخواهد داشت
رنگها روی کتابی که هی او می شود هر روزمی لغزند...هر روز...صفحات پر میشوند...دستهایم پر می شود...قلبم پر میشود...چشمانم پر می شود...
سرمایش از درون درک گرما را به من می آموزد و چیزی ازمن میکاهد بی آنکه خود دریابم...هوای تازه!
میشناسی اش؟؟! همان که او را سفتهاست...
آهای!
او یک بستگی بندی دارد...
رهایش کنید!
ببین!
جانت رانمی گیرم...آرام گرفته ام...
در آستانهء سفر آنجا که او ایستاده...به زمان میخندم..." بارم را بسته ام" می بینی...؟؟
حالا لنگ لنگ می روند و در سیاهی گم میشوند
نه در انتظار بخشش دریا می مانم نه آسمان شهر تو...
می آیی همسفرم شوی؟
گردونه وار دور آتش میچرخم و خطوط خون روی کتف چپم نقش هیچ می انگارد...
میان خون و ستاره و آفتاب وباد...به دنبال شعری گمشده خیمه می زنم...
دوشنبه 12/6/1386 - 11:5
پسندیدم 0
UserName