بیگانه با خود
توسط : mersad1
 

بنام نامی نامدار هستی

گر چه آتشکده ی شيشه وسنگ است دلم
نفسی با دل من باش که تنگ است دلم

اوج تنهايی من خلسه آواز کسی است
دل طوفانی من عاشق دريا نفسي است

چه كنم با كه بگويم كه چه دردي است مرا
يا چرا واهمه از سايه ي مردي است مرا

آن كه مي آيدوتيغي به كف اندر دارد
ذوالجناح دگروهيبت ديگر دارد

آن كه تركش به سر دوش زمين بسته هنوز
ذوالفقاري يله برجانب زين بسته هنوز

آن كه مهميزبه اسب سيهش مي كوبد
وجهان رازتپش يكسره مي آشوبد

باز گردا همه ي عشق كه ما منتظريم
وكسي نيست بپرسد كه چرا منتظريم!؟

مانفس سوخته ي آتش آهيم بيا
سالياني است تورا چشم به راهيم بيا

رفتي اما به دلم ياد تو باقيست هنوز
سينه لبريز غزلهاي فراقيست هنوز

رفتي وعشق يه درياي جنون برد مرا
اشك موجي زدو از خويش برون برد مرا

يکشنبه 11/6/1386 - 19:12
پسندیدم 0
UserName