آفتاب پرست
توسط : hadibahal_2006
در خانه خود نشسته‌ام نـاگاه مـرگ آيد و گويـدم ز جا برخيـز اين جامـهء عاريـت بدور افـكـن ويـن بـاده جـانـگـزا بـكامـت ريز خواهم كه مگر ز مرگ بـگـريزم مي‌خندد و مي كشد در آغوشم پـيـمانه ز دست مـرگ ميـگيرم ميـلـرزد و با هـراس مي نوشم آن دور در آن ديــار هـول انـگـيــز بي روح فسرده خفـته در گـورم لـب بر لـب من نهـاده كـژدمـها بـازيـچه ء مار و طعـمـهء مـورم در ظلمت نيمه شب كه تنها مرگ بنشسته به روي دخمه ها بيدار وامـــانــده مــار و مـــور و كـــژدم را مي كاود و زوزه مي كشد كفتار روزي دو به روي لاشه غوغايي است آنـگـاه سـكـوت مـي كـنـد غـوغـا بــرويـد ز نـسـيــم مــرگ خـاري چـنـد پــوشد رخ آن مـغـاك وحـشـت زا سالي نگذشته استخوان من در دامن گور خـاك خواهد شد و ز خـاطـر روزگـار بي انـجـام ايـن قـصه دردنـاك خـواهد شد اي رهـگـذران وادي هـستـي از وحشت مرگ مي زنم فرياد بر سينـه سرد گور بايد خـفـت هر لحظه به مار بوسه بايـد داد اي واي چه سرنوشت جانسوزي اينـست حـديث تلـخ ما اينست ده روزه ء عـمـر بــا هـمـه تـلـخي انصاف اگر دهيم شيرين است از گـور چـگـونه رو نـگـردانـم مـن عـاشق آفـتـاب تـابـانم من روزي اگر به مرگ رو كردم از گفته ء خويشتن پشيمانم من تشنهء اين هواي جان بخشم ديـوانـه ايـن بـهــار و پــايـيــزم تـا مرگ نيامده ست برخيـزم در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم دوست بداريد اي همه مردم ، درين جهان به چه كاريد ؟ عمـر گـرانمايه را چگونـه گـذرانيـد ؟ هرچه به عالم بود اگر به كف آريد هيـچ نـداريـد اگـر عـشـق نـداريـد واي شما ، دل به عشق اگر نسپاريد ، گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد ! عشق بورزيد ، دوست بداريد !
يکشنبه 28/5/1386 - 2:43
پسندیدم 0
UserName