چون تاج آفتاب پديدار مي شود
توسط : hadibahal_2006
در قرن هاي دور در بستر نوازش يك ساحل غريب - زير حباب سبز صنوبرها - همراه با ترنم خواب آور نسيم  ، در لحظه اي كه ، شايد يك خلوص خورشيد و خاك و آب و نسيم و درخت را در بر گرفته بود ، موجود ناشناخته اي ، در ضمير آب يا روي دامن خزه اي ، در لعاب برگ يا در شكاف سنگي ، در عمق چشمه اي ، از عالمي كه هيچ نشان در جهان نداشت ، پا در جهان گذاشت فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب يك ذره بود – اما – جان بود ، نبض بود . نفس بود . قلبش به خون سبز طبيعت نمي تپيد نبضش به خون سرخ تر از لاله مي جهيد فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب در قرن هاي دور افراشت روي خاك لواي حيات را تا قرن هاي بعد آرد به زير پر ، همه كائنات را ! آن مستي مقدس آن لحظه هاي پر شده از جذبه هاي پاك آن اوج ، آن خلوص هنگام آفرينش يك شعر ، در من هزار مرتبه تكرار مي شود . ذرات جان من در بستر تخيل گسترده تا افق - آن سوي كائنات - زير حباب روشن احساس از جام ناشناخته اي مست مي شوند . دست خيال من انبوه واژه هاي شناور را در بيكرانه ها پيوند مي دهد . آنگاه شعر من از مشرق محبت ، چون تاج آفتاب پديدار مي شود . اين است شعر من با خون تابناك تر از صبح با تار و پود پاك تر از آب ! اين است كودك من و ، هرگز نگويمش در قرن هاي بعد ، چنين و چنان شود ، باشد ، شبي طنين تپش هاي جان او با جان دردمندي ، همداستان شود .
يکشنبه 28/5/1386 - 2:13
پسندیدم 0
UserName