از همون لحظه اول...
توسط : seniorita
       از همون لحظه اي كه با پدر و مادرم وارد سالن مهموني شديم چشمم بهش افتاد و شور و هيجاني توي دلم به پا كرد... هفته ي پيش هم توي يه مهموني ديگه ديده بودمش... طول سالن رو طي كرديم و روي يه سري صندلي نشستيم... دوباره نگاهش كردم... درست روبروي ما بود... اينبار يه چشمك بهم زد... لبخند زدم و به اطرافم نگاه كردم... كسي متوجه ما نبود... خودم رو به بي تفاوتي زدم و مشغول گوش دادن به حرفاي ديگران شدم... ولي چند لحظه ي بعد بي اختيار زيرچشمي يه نگاهي بهش انداختم... چه ظاهر زيبا و جذاب و با نفوذي داشت... دوباره چشمك زد و هيجانم رو بيشتر كرد...
والدينم حواسشون به گفتگو با بقيه بود... به خودم نهيب زدم كه از فكرش بيام بيرون... باز هم متوجه صحبتهاي مهموناي ديگه شدم... ولي حواسم اون طرف سالن بود... مي خواستم برم پيشش ولي از پدرم و صاحبخونه خجالت مي كشيدم... توي دوراهي عجيبي گرفتار شده بودم... دلم من رو به طرفش هول مي داد و عقلم خجالت و آبرو رو ياد آوري مي كرد... مرتب بهم چشمك ميزد... ديگه طاقتم تموم شده بود... دل به دريا زدم و گفتم هر چه باداباد... بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم... وقتي بهش رسيدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز كردم... برش داشتم و گذاشتمش توي دهنم!... به به! عجب شيريني خامه اي خوشمزه اي بود!
شنبه 27/5/1386 - 18:35
پسندیدم 0
UserName