مدینه نه که جهان در خودش نمی گنجید
توسط : بر ز خ
 

سلام

مدینه نه که جهان در خودش نمی گنجید

زمین که هیچ زمان در خودش نمی گنجید

*****

جهان برای بقا پنج نور لازم داشت

و کهکشان  هدایت ستاره ای کم داشت

 

اراده کرد خدا اختری عیان بکند

سه قطره در رگش از خون خود روان بکند

 

به درد تیرگی عرش و فرش چاره دهد

کمی ز نور خودش را به آن ستاره دهد

 

ستاره ای که فقط سهم آسمان بشود

و اینکه سرخترین نور کهکشان بشود

 

ستاره ای که اگر راهی زمین بشود

ز برق نور رُخَش ماه شرمگین بشود

 

و نور و خون خدا در فلک  عجین گردید

ستاره خلق شد و راهی زمین گردید

 

در آسمان و زمین شادی خدا حس شد

"ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد"

 

**

مدینه در تب و تاب شب مقدر بود

و رقص بر بدن نخل های بی سر بود

 

مسافری به زمین آمد و قدمهایش

به بوی بوسه ی جبریل ها معطر بود

 

مسافری که زمان رسیدنش از شوق

 

سه ماه زودتر از موعد مقرر بود

 

مسافری که صدایش از عنفوان سفر

انیس خلوت بانوی آب ، کوثر بود

 

به روز واقعه چون ذوالفقار وارث داشت

تبسمی به لب قهرمان خیبر بود

 

پدر بزرگ به گوشش اذان خون می گفت

و مرگ سرخ ز میلاد او مقدر بود

 

پدر بزرگ چه در طالع مسافر دید؟

که  بوسه هاش به روی گلو مکرر بود

 

بدون شک ز بد حادثه خبرها داشت

که شوق و دلهره در کربلا مصور بود

*****

و کاش بر سخن کوفه  اعتماد نداشت

گمان گنم اگر اینگونه بود بهتر بود

 

                                شعر:غلامرضا رزمی 

 

پنج شنبه 25/5/1386 - 16:57
پسندیدم 0
UserName