حکایت5
توسط : hermaneshgh
چون خلافت هارون در سنه يکصد و هفتاد از هجرت واقع شد و معلوم است که با اين مدت طولاني يا کسي از زمان پيغمبر باقي نمانده، يا اگر باقي مانده باشد، در نهايت ندرت خواهد شد، ملازمان هارون در صدد پيدا کردن چنين شخصي بر آمدند و در اطراف و اکناف تفحص نمودند هيچکس را نيافتند بجز پيرمرد عجوزي که قواي طبيعي خود را از دست داده و از حال رفته و فتور و ضعف کانون و بنياد هستي او را در هم شکسته بود و جز نفس و يک مشت استخواني باقي نمانده بود.



او را در زنبيلي گذارده و با نهايت درجه مراقبت و احتياط به دربار هارون وارد کردند و يکسره بنزد او بردند؛ هارون بسيار مسرور و شاد گشت که بمنظور خود رسيده و کسي که رسول خدا را زيارت کرده است و از او سخن شنيده، ديده است.

گفت: اي پيرمرد خودت پيغمبر اکرم را ديده اي؟ عرض کرد: بلي.

هارون گفت: کي ديده اي؟ عرض کرد: در سن طفوليت بودم روزي پدرم دست مرا گرفت و بخدمت رسول الله آورد. و من ديگر خدمت آن حضرت نرسيدم تا از دنيا رحلت فرمود.

هارون گفت: بگو ببينم در آنروز از رسول الله سخني شنيدي يا نه؟ عرض کرد: بلي آنروز از رسول خدا اين سخن را شنيدم که ميفرمود: « يَشِيْبُ ابنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خِصْلَتانِ: الحِرْصُ و طُولُ الاَمَلِ » فرزند آدم پير مي شود و هرچه بسوي پيري مي رود بموازات آن دو صفت در او جوان مي گردد يکي حرص و ديگري آرزوي دراز.

هارون بسيار شادمان و خوشحال شد که روايتي را فقط با يک واسطه از زبان رسول خدا شنيده است دستور داد يک کيسه زر بعنوان عطا و جايزه به پير عجوز دادند و او را بيرون بردند.



همينکه خواستند او را از صحن دربار به بيرون ببرند، پيرمرد ناله ضعيف خود را بلند کرد که مرا بنزد هارون برگردانيد که با او سخني دارم. گفتند: نمي شود. گفت: چاره اي نيست بايد سوالي از هارون بنمايم و سپس خارج شوم.

زنبيل حامل پيرمرد را دوباره بنزد هارون آوردند. هارون گفت: چه خبر است؟ پيرمرد عرض کرد: سوالي دارم. هارون گفت: بگو.

پيرمرد گفت: حضرت سلطان بفرمائيد اين عطائي که امروز بمن عنايت کرديد فقط عطاي امسال است يا هر ساله عنايت خواهيد فرمود؟

هارون الرشيد صداي خنده اش بلند شد و از روي تعجب گفت: «صَدَقَ رَسولُ الله (ص) يَشِيْبُ ابنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خِصْلَتانِ الحِرْصُ و طُولُ الاَمَلَ» راست فرمود رسول خدا که هر چه فرزند آدم رو به پيري و فرسودگي رود دو صفت حرص و آرزوي دراز در او جوان مي گردد.

اين پيرمرد رمق ندارد و من گمان نميبردم که شايد تا در دربار زنده بماند، حال مي گويد: آيا اين عطا اختصاص به اين سال دارد يا هر ساله خواهد بود. حرص ازدياد اموال و آرزوي طويل او را بدين سرحد آورده که باز هم براي خود عمري پيش بيني

مي کند و در صدد اخذ عطاي ديگري است.
چهارشنبه 24/5/1386 - 10:45
پسندیدم 0
UserName